علی صدارت :

وسیله‌ای برای آلترناتیوسازی مردمی، رکن چهارم دموکراسی. قسمت اول

گذار از استبداد با رسانههای مستقل و آزاد به مثابه پیشنیازی برای برپایی و پویایی مردمسالاری.

در طول زندگی بشر، اتفاقات و جهشهای مهمی به وقوع پیوسته که در سرنوشت آدمی در بعد زمان اثرات تعیین کننده‌ای داشته است و چون موجی، کشتی تمدن بشری را در اقیانوس تاریخ به سوئی پرانده است. به جرات میتوان گفت که شاید هیچکدام از رویدادهای مهم تاریخ بشری، به تاثیرگذاری موج اخیر، یعنی انقلاب در وسعت و سرعت سیر انتقال و گردش اطلاعات و اندیشه‌ها و خبرها، نبوده است. فضای مجازی، اینترنت، کامپیوتر، تلفنهای همراه، ماهواره و فن‌آوریهای مربوط به آنها، که هرروزه شاهد پیشرفت آنها هستیم، سهم غیر قابل انکاری در رویدادهای بیش از دو دهۀ اخیر داشته است.

با افزایش جمعیت در سراسر جهان، و با پیچیده‌تر شدن روابط اجتماعی انسانها و ملتها، نقش مردم و اهمیت نظراتشان، در رویدادهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، نظامی... بیشتر و بیشتر گشته است. افکار عمومی جهان را به درستی میتوان پرتوان‌ترین و تنها ابرقدرت جهان دانست.

بیش از یک قرن پیش، انقلاب مشروطیت نوید دموکراسی را به ایرانیان داد. در بین "کشورهای جنوب"، ایران اولین کشوری بود که اینگونه در جهت مردمسالاری، قدم پیش گذاشت. بیش از نیم قرن از روزی که مصدق مجلس را ترک و برای ارتباط مستقیم با وجدان جمعی ایرانیان به میان مردم رفت، میگذرد. استعمارگران دنیا در بالاترین سطوح خود و عملۀ آنها در پائین ترین سطوح انسانیت، در داخل کشور ، با موفقیت، کمر بر شکست دادن جنبش ِ خواهان ِ آزادی، رشد و استقلال بسته‌اند. بیش از سه دهه از پیروزی گل بر گلوله میگذرد و مردم با دست خالی ِ خود و با اعتمادِ به نفس خود، و با شعارهای ِ انقلابی ِ استقلال و آزادی و رشد ، طومار رژیمی را بربستند که ژاندارم منطقه و جزیرۀ ثبات لقب گرفته بود. جنبش ایرانیان سرمشق جنبشهای خود جوش در شمال افریقا و خاورمیانه و سایر نقاط دنیا شد. سوال اینست که چرا این چنین مردمی در قرن بیست و یکم، در چنین مرز و بومی، هنوز در قهقرای نظام واپسگرای تمامیتخواهی چنین "زندگی" میکنند و با تصمیم‌هایی که در بزنگاههای سرنوشت ساز میگیرند، ندانسته به ادامۀ بقای مستبدان و سرکوبگران عصر خود کمک میکنند. گوهر پربهای استقلال و آزادی و رشد را چرا و چگونه به این ارزانی از دست میدهند؟ اعتماد به نفس و باور به خویش ِ بایستۀ این مردم کجاست که در صحنه بمانند و از حقوق حقۀ خود دفاع کنند؟ چگونه است که هالۀ سحابی را در روز بعد از فوت پدرش و در مراسم سوگواری و به خاک‌سپاری وی، در انظار عموم، به قتل میرسانند و سوگواران لب به اعتراض باز نمیکنند؟ چه عوامل و ساز و کارهایی در کارند که مردم، منفعل و کارپذیر میشوند و در مقابل مستبدان و ظالمان و سرکوبگران، در حد یک نظاره‌گر سقوط میکنند؟ گفته میشود روشنفکران معاصر هر انقلاب، سالها از مردم ایران جلو بوده‌اند. ولی بر فرض که چنین قولی صحیح باشد، آیا این روشنفکران و تلاشگران آزادی و رشد و استقلال، از جنس خدایگان بوده و از امدادهای غیبی برخوردار بوده‌اند و یا اینکه آنها هم چون سایرین، انسانهایی خاکی بوده ولی صرفا ً از امکان انتقال ِ پیغامشان به تعداد کافی از سایر مردم قاصر ماندهاند تا آنها را در زمان حیات خود، با خویش همراه کنند؟

اگر در اوان انقلاب 1357، امکان ارتباط با مردم، فقط به چند روزنامه، با تنگناهایی چون جیره بندی کاغذ و غیره و در جو سانسور و ترویجِ خودسانسوری، محدود نمیشد، اگر رسانههای جمعی صوتی و تصویری، میتوانستند بحث آزاد، تبادل نظر، رای‌زنی، را ادامه دهند تا این روشهای پسندیده، در جامعه تمرین شده و جا بیفتد و روشهای مسالمت آمیز را جایگزین خشونت و حذف هر مخالف عقیده ای بگردانند، اگر در ایران، که به نظر صاحب نظران ِ حتی غیر ایرانی و بخصوص امریکایی، از موقعیت بسیار استثنائی و فوق العاده مهمی، نه تنها در منطقه، که در دنیای اسلام خصوصا و در کل جهان عموما، برخوردار است، شعارها و خواسته های مردم در انقلاب 1357 از جمله مردمسالاری استقلال و آزادی و رشد و...، به عمل در می آمد، ما و شما و وطنمان، در موقعیتی دیگر می‌بودیم. اگر در سال 1953، در ایران، در قلب خاور میانه و دنیای اسلام، حکومت مصدق با کودتای آمریکائی-انگلیسی تحت "عملیات آژاکس" از کار نمی‌افتاد و آن حکومت مردمی، بر اساس سیاست موازنۀ عدمی، از طریق توان گرفتن از مردم و سالاری مردم به کار خود ادامه میداد، و میتوانست با استفاده از رسانههای همگانی با مردم ارتباط بجوید، پدیدهای به نام خمینیسم و ولایت مطلقۀ فقیه امکانی حتی برای بوجود آمدن را پیدا نمیکرد. قول استیون کینزر، محقق و نویسندۀ کتاب همۀ مردان شاه هم همین است. از زیادگویی کاملا بدور است اگر بگوییم نه تنها منطقۀ خاورمیانه، بلکه دنیا، نیز دنیایی دیگر می شد.

رادیکالیسم ِ اسلامی با ابعاد مشمئز کنندۀ خشونتآمیز ِ فعلی فقط در جو خفقان و سرکوب مردم و سانسور رسانه‌ها بود که توانست پایه بگیرد و قوت بگیرد و منجر به مسابقۀ خشونت تلخِ طـالبان‌ها و تـمـامـتخواهان ددمنش آنها در ایران و سایر نقاط دنیا شود. زیر انظار ناباورانۀ انسانهای دنیا در اوان قرن بیست و یکم، نظاره‌گر جنایتهای واکنشی ِ قدرتمداران شرقی و غربی از نوع یازدهم سپتامبر و تجاوز به افغانستان و عراق شدیم. اگر دکتر مصدق می‌توانست به میان مردم رفتن‌ها را و آنها را در صحنه نگاهداشتن‌ها را در تمام ایران و با ابعادی وسیع ادامه دهد، اگر افکار آزادیخواهانۀ نمونههایی چون دکتر مصدق‌ها و شهید فاطمی‌ها .... توسط رسانههای جمعی در اختیار تودۀ مردم قرار می‌گرفت و مجالی برای بحث‌های آزاد و پرداخت شدن در جریان آزاد اندیشه‌ها، پیدا میکرد، در سال هزار و سیصد و سی و دو، بیست و پنجم مردادی پیش نمی‌آمد که به بیست و هشتم مرداد بیانجامد. مگر "شعبان بی‌مخ"ها در نهایت چند نفر را بـسـیج کرد؟ مگر طرفداران آقای کاشانی‌ها و آقای بقایی‌ها و تودهای‌ها و شاه‌پرستان همگی در مجموع چقدر عده و عده را داشتند که با اعمال و موضع گیری های خود و یا با از صحنه کنار کشیدن‌های خود (اعضای حزب توده دستور داشتند در آن روز سرنوشت ساز، در صحنه حضور نیابند) بانی ربع قرن استبداد محمد رضا پهلوی شوند؟ رژیم پهلوی البته با بستن راه اندیشه و اندیشیدن، بر سر کار آمد و ادامۀ حیاتش، بدون آن حتی متصور هم نبود. ولی اگر، بر فرض محال، شاه، بجای سانسور و خفقان، توضیح المسائل و یا نظریۀ ولایت فقیه آقای خمینی را مثلا جزئی از واحدهای درسی اجباری دبیرستانها و دانشگاهها می‌کرد، آیا بعد از فروپاشی رژیم پهلوی، صف گروه‌های مردم برای زیارت امام در مدرسۀ علوی و یا دیدن عکس او در ماه و ریش وی در لای قرآن، چنان طول طویلی پیدا می‌کرد؟ متاع استقلال و آزادی و رشد، کالائی نیست که بی‌مشتری بماند و فقط کافی است این متاع در بازار فکر و اندیشه، امکان عرضه شدن پیدا کند تا مشتریان، این کالای پر ارزش را، سر دست ببرند. مسلما ً در این بازار رقیبانی هم هستند که با استفاده از هر وسیله‌ای، می‌خواهند صاحبان اندیشههای حقوقمدار و دموکراتیک را از صحنۀ رقابت بدر کنند. ولی چون بخوبی میدانند که هرآینه عرضه آزاد و انتخاب ممکن باشد، جنس ِ بنجل و وازده استبداد و خفقان و خشونت روی دستشان باد خواهد کرد، تمامی روشهای سانسور استقلال و آزادی و رشد را بکار می‌برند. چه وسیله ای موثرتر از وسایل ارتباط جمعی و چه تیغی برّاتر از شمشیر سانسور در رسانههای گروهی؟

آمریکا را اولین ابرقدرت روی زمین می‌خوانند. وجدان جهانی دومین ابرقدرت خوانده شده است. به باور نویسنده، خوب که بنگری، واقعیت، به درستی، خلاف این است. بدون شک، توانائی از آن وجدان جهانی و به نوبه خود، افکار عمومی آمریکا است. این توانائی است که در نهایت تعیین کننده سازوکارها و روابط این اول ابرقدرت دنیا با مردم دهکدۀ جهانی، از جمله شهروندان آمریکایی می‌شود و آن را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد. بدون جوسازیهایی که همه، بخصوص آنها که در امریکا زندگی میکنند، شاهد آن بودیم، تهاجم و اشغال افغانستان و عراق ناممکن بود. متاسفانه تعداد رسانههای همگانی مستقل بسیار معدود و دامنۀ عملشان بسیار محدود است. آنها هم که هستند در تنگناها و حتی مخاطرات فراوان، امروز را فردا می‌کنند. جای تعجب نیست که در جریان یورشهای آمریکا به افغانستان و عراق، کارکنان و مخبران شبکۀ الجزیره، در پی حملات اشتباهی و یا غیرعمدی نیروهای اشغالگر امریکایی و انگلیسی به آنها، بیشترین تلفات را دادند. متاسفانه، با بودن قسمت عمدۀ رسانههای جمعی دنیا در دست گروهی خاص، اعتراض‌هایی که به این جنایات به عمل آمد، به جایی راه نبرد. در خود امریکا، کمتر به گوشها و چشمها رسید. در زمان تجاوز به افغانستان و عراق، آقایان چینی، معاون بوش و رامسفلد وزیر جنگ وی، بیشتر خصومتها را با رسانۀ الجزیره نشان دادند و آن را بازوی القاعده خواندند. تا به امروز، این رسانه، از انظار مردم امریکا بدور است و برغم خواست عمومی، فقط در چند نقطه مثل واشنگتن و بعضی مناطق اوهایو و ورمانت در تلوزیونها قابل مشاهده است. ولی در زمان جنبشهای مردمی مصر و تونس، رجوع میلیونی به سایت اینترنتی این رسانه، اقبال مردمی را به اینگونه رسانه‌ها بار دیگر نشان داد. خبرنگار الجزیره بعد از فروپاشی دولت مصر تحت ولایت مبارک گفت: یک نفر به پائین آمد و هشتاد میلیون نفر به بالا رفتند! با این همه دارندگان قدرت و ولایت مطلقه در غرب، مردم را از سیر آزاد جریان اطلاعات، محروم و امکان مشارکت بیشتر مردم را، در مردمسالاری، سلب کرده‌اند.

بدون شک، رژیم جمهوری اسلامی به هیچ وجه ماندنی نیست. دیر یا زود، قطرات مقاومت و اعتراض، بهم پیوسته و دریای خروشان آزادی و رشد و استقلال، بنیاد استبداد دینی را بر خواهد کند. ولی آیا این بار می‌توانیم دموکراسی، تحمل عقاید ِ یکدیگر، آزادی، امکانات رشد برای همه، استقلال و عدم اصالت زور، رعایت حقوق همۀ دیگران و حتی حقوق دشمنی که حقوق ما و بقیه را زیر پا گذاشته است، حذف خشونتهای فیزیکی و غیر آن، را در وطن، بنیاد کنیم و پیوسته و مدام در راه تکامل آن بکوشیم، آن را پاسدار باشیم و پایدار کنیم؟ به قول حافظ: گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند. آیا این نسل لیاقت این کرامت را دارد و موفق خواهد شد این توفیق را در دفتر تاریخ بنام خود ثبت کند؟ و یا اینکه دوباره، بعد از گذشت چند سال، استبدادی با شکل و رنگ دیگری بر وطنمان حاکم خواهد شد و استعدادهای نسل ما و چند نسل دیگر زندانی در ایران و آواره در تبعید، نفله خواهند شد؟ بجای ولایت شاه، ولایت فقیه نشست؛ قدرتمداران بعدی با چه عنوانی بر مردم ولایت خواهند جست و بر اریکۀ قدرت خواهند نشست؟ بجای زور در بی‌حجابی، زور در باحجابی زنان نشست. استدلال کنندگان بر اصالت قدرت و تئوریسینهای بعدی جباریت، چه پوششی را برای مردم طراحی خواهند کرد؟ بجای شکنجه برای گشودن دروازه های تمدن بزرگ، حد و تعزیر برای فتح ابواب اسلام ناب محمدی نشست؛ زندانبانان ِ حیوان خوی و سادیست بعدی با چه کلاه شرعی و ایدئولوژیکی، بی اعتناء به کرامت و حقوق بشر و حرمت و منزلت انسان، مشغول به کار خواهند شد؟

شماره ۸۱۳ از ۱ تا ۱۴ آبان ۱۳۹۱