جمال صفری : کودتای سید ضیاء و حکومتش توسط انگلیسها و توپ و تشر قوای قزاق برای قبولاندن آن به احمدشاه

786_Safari_Jamal_1

۲۶ خرداد، بمناسبت صدوبیست ونهمین سالگرد تولد دکتر محمد مصدق

زندگینامه دکتر محمد مصدق (۳۶ )

درروایت عبدالله مستوفی(۱) درشرح زندگانی من دربارۀ کودتای شب سوم اسفند ۱۲۹۹ آمده است: راجع به سید، چون او را همه می شناختیم که چکاره است چندان تعجبی نداشت که بوسیلۀ این اقدام بخواهد خود را بمقامی رسانده، سری توی سرها بیاورد، و ضمناً ضرب شستی باشخاصی که با آنها حساب خرده ای دارد نشان بدهد، ولی راجع به رضا خان چون هیچیک، حتی اسم او را هم نشنیده بودیم کمیتمان لنگ میماند، که این شخص کیست، و چکاره است و انگلیسها او را از کجا پیدا کرده اند.؟ دکتر مصدق در این زمینه میگوید: همه میدانند که سلسله پهلوی مخلوق سیاست انگلیس است، چونکه تا سوم اسفند ۱۲۹۹ غیرازعده ای محدود کسی حتی نام رضاخان را هم نشنیده بود و بعد از سوم اسفند که تلگرافی از او بشیراز رسید، هرکس از دیگری سؤال میکرد و میپرسید این کی است، کجا بوده وحالا اینطور تلگراف میکند. بدیهی است شخصی که با وسایل غیر ملی وارد کار شود نمیتواندازملت انتظار پشتیبانی داشته باشد. بهمین جهات هم اعلیحضرت شاه فقید وسپس اعلیحضرت محمد رضا شاه هر کدام بین دو محظور قرار گرفتند. چنانچه میخواستند با یک عده وطنپرست مدارا کنند از انجام وظیفه درمقابل استثمار باز میماندند و چنانچه با این عده بسختی و خشونت عمل میکردند دیگر برای این سلسله حیثیتی باقی نمیماند تا بتوانند بکار ادامه دهند. (۲ )

عبدالله مستوفی می نویسد: روزدوم حوت ۱۲۹۹، آقای فتح الله مستوفی چایمان و تب کرده پای کرسی اطاق بیرونی راحت نموده، و به ادارۀ تشخیص عایدات، که درآن اداره، همچنان بریاست مالیات مستقیم برقراربود، نرفته بود. منهم، برای رفع تنهائی او، ازخانه بیرون نرفتم. برحسب تصادف، کسی هم نزد ما نیامد، و ما ازهیچ جا، وازهیچ چیز، خبری نداشتیم. حتی از اخباری که تازه در دهنها افتاده واز بعد از ظهردرشهرمنتشر شده بود که امشب عده ای قزاق بشهر ریخته، و پایتخت را چنین وچنان خواهند کرد نیز بی خبر بودیم. اول شب، میرزا محمد باقر( آقای ربانی) پسرحاجی میرزا محمد مجتهد قمی، بمنزل ما آمد. آقای میرزا محمد باقردرآنروزها، مثل امروزش، اهل سیاست بافی نبود، وچون ازخبرکشی سیاست بی بهره بود، هیچوقت ازسیاست چیزی نمی گفت. فقط وقتی که زودتراز عادت معمول خود خواست برخیزد، و من ازاو سبب این عجله را پرسیدم، گفت می گویند امشب عده ای قزاق بشهرخواهند ریخت، زیاد بیرون ماندن موجب تشویش اهل خانه می شود. بایشان گفتم این خبرمسلماً از قماش همان اخبار است که یکماه قبل نسبت بآمدن متجاسرین و بالشویکها، شهرت می دادند. زیرا، اینعده، اگر بقصد هجوم و حمله بشهر بیایند، ناگزیر، ازقزوین باید حرکت کرده باشند، معقول نیست که دو سه هزار نفراز قزوین تا پشت دروازۀ تهران بیایند، ودولت خبر نشده، اقدامی نکرده باشد، این عده هم قارچ نیستند که دو سه ساعته سرازخاک بدرآورده پشت دروازه تهران سبز شوند. من تصورمی کنم کسیکه این خبررا بشما داده، خواسته است با شما شوخی کند. میرزا محمد باقر، درجواب من چیزی نگفت، ولی حرفهای منهم در اواثر نکرده برخاست ورفت، ما هم بعد ازیک ساعتی بدون اینکه در اطراف این خبر واهی(؟) صحبتی بداریم، برخاسته هر یک باندرون مخصوص خود رفتیم.(۳ )

مؤید الاسلام (مرحوم مؤید احمدی ) دراین اوقات درکوچۀ بیخ بست وصل بخانه های ما خانه ای در اجاره و درآن منزل داشت. ما خیلی همدیگر را میدیدم ولی عصرها و شبها، هیچ سابقه نداشت که صبح ها ازهم ملاقاتی کنیم. البته مانعی نداشت که کار فوری و فوتی درادارۀ مالیات مستقیم خود با دوستانش پیدا کرده ودرهمسایگی ورفاقت ازبرادرم وقت ملاقات خواسته باشد. ولی اینهم بعید بود زیرا مؤیدالاسلام نمی دانست برادرم کسالت دارد، وباداره نمیرود. من اگر ازمردمان کنجکاووبا احتیاط بودم، حق این بود ازآقا حبیب استنطاقاتی بعمل آورده واجمالاً ازسبب این ملاقات نابهنگام اطلاع حاصل کرده باشم. باری بعد ازسلام و احوال پرسی آقای مؤیدالاسلام نگذاشت که من ازسیاق صحبتی که اویا برادرم درمیان داشت، سبب این ملاقات را درک کنم وگفت:ازبدحادثه اینجا به پناه آمده ایم.

گفتم: چه حادثه ای؟ و با خنده بطورشوخی، اضافه کردم: شاید، بمناسبت اراجیفی که مؤمنین در روز گذشته راجع بحملۀ قزاق ها بشهر انتشارداده اند، نظمیه متعرض شما هم شده باشد. گفت: به! اراجیف کدام است؟ دیشب وارد شده و بگیر. بگیر، را هم راه انداخته اند! و شاید، تا این ساعت، عده ای را هم گرفته باشند! و من پیش از آفتاب خانه را ترک گفته از دراندرون آقا، ( اشاره به برادرم) با هزار ترس و لرز، خود را بوادی ایمن رسانیدم. زیرا یقین دارم خانۀ شما ازهرتعرضی مصون است. پرسیدم: مگر شما می دانستید که اینها بچه قصد بشهرحمله کرده اند؟

گفت: دیشب آخر شب، یکی از دوستان مطلعم، با تلفون، مطلب را حالی کرده اند. من همانوقت تصمیم گرفتم صبحی از در اندرون بخانۀ شما پناه بیاورم، گفتم: درهرحال، این پیش آمد، هیچ که نباشد ازاین حیث ، مایۀ خوشوقتی است که حظ ما ازخدمت شما زیادتر خواهد بود.

مرحوم مؤید احمدی یکی از وکلای دورۀ دوم و بامید وکالت دوره های بعد، که کس وکارش در کرمان برای او دست و پا می کنند، خودش در تهران مانده، و یکی از سیاست چی های زبردست بشمار می آید. مرد بسیار خوش صحبتی بود. از روزگار گذشته و زمان حال، نادره های با مزه و خاطره های جالبی نقل می کرد، و طوری مقدمات و مقارنات برای مطالب می چید، که شنونده را ذی نفع کرده، کسی که پای صحبتش می نشست، با وجود بی موضوعی اصل مطلب دل نمی کند از پای نقالیهای او برخیزد. باری، هریک، یک پایۀ کرسی را گرفته، مشغول صحبت شدیم.

تلفونها کارنمی کند، اگرکارهم میکرد، البته مصلحت نبود که با این وسیله خبرتحصیل کنیم. تا ظهر دندان بروی جگرگذاشته، وبا بی خبری ساختیم. بعد ازظهرنوکرها را برای تحصیل خبربیرون فرستادیم. اخباری که نوکرها می آوردند، توقیف عده ای از رجال و سران آزادیخواهان بود، و چون عده ای کله گنده میان آنها بود، باور کردن این اخبار زور می برد.

طرز خبرگیری مردم تهران

786_Safari_Jamal_2مردم تهران، دراین موارد هیچوقت خاصیت خونسردی خود را ازدست نمی دهند. درساعات اول، همه درخانه ها می نشینند. همینقدر که چند ساعتی گذشت وهول وهراس اولیه که با هراتفاق فوق العاده ای توأم است تمام شد، ازخانه بیرون می آیند. ازدرخانه، نگاهی بکوچه انداخته، می بینند امن است. از کوچه به بازارچه میروند. آنجا هم کسی با کسی کاری ندارد. بخیابان میرسند، و بالاخره ازخیابان خود را بمرکزغوغا میرسانند. درآنجا هرکس بطرز خودش مشغول جمع آوری اخبارمی شود. یکی با فراش، دیگری با آژان، سومی با دربان قوم و خویشی یا رفاقت دارد، سرصحبت را با او بازمی کند، و از آنچه بدان محتاج است، اطلاع صحیح بدست آورده، برمیگردد. بطوریکه همیشه درمرکز هرغوغا جمعی هستند که جزتماشا و تحصیل خبر کاری ندارند، و هر تازه واردی بخوبی می تواند اخبار صحیح را از آنها گرفته و مراجعت کند. این است که اخباریکه در این موارد غوغا در شهر منتشر می شود، اکثریت قریب باتفاق آنها، مطابق با واقع است. (۴ )

هم بایع، هم مشتری، هر دو را میگیرند

درحدود چهاربعد ازظهرازشهر، میرزا مهدی مباشرما ازراه رسید. یکمشت اخباری که راجع بتوقیف اشخاص و ازاین سر و آن سر جمع آوری کرده بود، تحویل داد، ولی مستند این اخبار هم همان شینده های بازاری بود. اگرچه آقای مؤید الاسلام، آنها را با محک های سیاست چی گری خود، سنجیده و صحیح را ازسقیم با استدلال تشریح می کرد، ولی توقیف شدگان بقدری ناجور بودند، که گاهی کمیت او هم لنگ میشد. صلاح دانستیم میرزا مهدی را، برای کسب اخبار صحیح تری بمرکزغوغا بفرستیم، میرزا مهدی رفت. سید حسین هم سفر ساوۀ ما که با کمال بیسوادی کمال السادات شده است، از در وارد شد. خانۀ او نزدیک دروازه دولاب، وازمرکزاخباردور، وازصبح درخانه نشسته واین اول ملاقات روزانه اش بود. بنابراین اوهم خبری جز آنچه در راه شینده بود، نداشت واخباراوبی مایه تر از اخباریکه ما داشتیم، بنظرمی آمد.

میرزا مهدی برگشت. و معلوم شد آنچه در کوچه ها می گویند، همه صحیح است وعده ای مردمان بی تناسب و ناجوررا که دراین پانزده سالۀ مشروطه کارهائی کرده وازخود بود و نمودی ظاهر نموده اند، گرفته وحبس کرده اند.

سپهسالار، عین الدوله، حاج محتشم السلطنه، سید مدرس، شیخ حسین یزدی، سعدالدوله، مجدالدوله، ممتازالدوله، مشارالسلطنه، فرمانفرما، سردارمقتدر، سید محمد اسلامبولچی، حاجی محمد تقی بنکدار، میرزا یانس وکیل ارمنی ها، شیخ محمد حسین استرآبادی، سید محمد تدین، سهام االدوله، لسان الملک، یمین الملک، امیرنظام قره گوزلو، جزو محبوسین هستند. سید حسین گفت: به! اینها که هم بایع را می گیرند هم مشتری را این حبس ها با مرگی است که عجالتاً کسی از آن اطلاعی ندارد. همین قدرمردم می بینند عده ای قزاق با یکی دو نفر آژان میروند و آنها را می آورند و در قزاقخانه حبس می کنند. بین سید مدرس، مرد آزادی و یمین الملک کهنه پرست، سعدالدولۀ مستبد و حاجی مجد الدولۀ عوام، اسلامبولچی و بنکدار بازاری، و شیخ حسین یِزدی، ملای وارستۀ منور، و سهام الدولۀ سرمایه دار و ملاک، و سپهدار و عین الدوله و فرمانفرما، سه نخست وزیر سابق با اختلاف مرام و مسلک و طرز فکر و راه معاش، چه تناسبی در کار است؟ و کدام جامعه این اشخاص را محکوم بحبس کرده است؟ ابداً معلوم نیست. حتی مؤیدالاسلام هم با همۀ سیاست چی بودنش، نمی تواند توضیح حسابی در این خصوص بدهد. برای اینکه مجدداً باین موضوع برنگردیم، از سلسلۀ حوادث جلو بیفتیم. عدۀ محبوسین حکومت نود روزۀ سید ضیاءالدین را، بین چهار صد پانصد نفر گفته، و نوشته اند. در بارۀ اکثر آنها یک جهت جامعه رعایت شده، و آن سابقۀ پانزده سالۀ آنها در مشروطیت است، که آنچه وزیرو وکیل و وزیر تراش بود، بحبس انداخته بودند. با وجود این، مستوفی الممالک و مشیرالدوله و مؤتمن الملک و صمصام السلطنه که از همه بیشتر در مشروطه مشارالیه بودند معاف شده اند و می توان حدس زد که مؤسس کودتا تعرض باین اشخاص را خلاف مصلحت دانسته باشند. حبس پارۀ دیگرهم بنظرچنین می رسد که برای اخذ و عمل بوده و الا مجدالدوله و یمین الملک و امیرنظام قره گوزلو و سهام الدوله در مشروطه چکاره بوده اند که طرف بیم و امیدی باشند؟ شاید بعضی که بعدها در مجالس پشت سر سید مضمون هائی گفته، و رویۀ او را نقادی کرده اند بواسطۀ همین جرم، گرفتار شده باشند، و بالاخره عده ای هم شاید بین آنها باشند که حبس آنها برای هیزم ترهائی بوده است که در روزنامه نگاری به سید فروخته و برای تسویه حسابهای شخصی بمحبس رفته اند. گیلک مرد و میرزا عیسی خان فیض رئیس الوزرا و کفیل وزارت مالیۀ قبل، شاید بتوصیۀ مؤسسین از حبس نجات یافته، اولی مرخص به خانه و دومی در کابینۀ سید ضیاء الدین وزیر مالیه شدند. اجمالاً هر کسی بحبس یا تبعید محکوم شد، تا آخر کابینۀ سید ضیاءالدین در حبس ماند. سید، از پاره ای دارنده های آنها مبلغی بعنوان اعانۀ ملی مطالبه می کرد ولی آنها حبس را بر ادای وجه ترجیح دادند، چون بعد از یکی دو روز فهمیده بودند که جان آنها در معرض خطر نیست و دیر یا زود بیرون آمده و بریش سید خواهند خندید. فقط یکنفر از آنها، امیر نظام بیست و پنج هزار تومان سلفید و از حبس خلاص شد، که یقیناً بعدها افسوس این عجله را خورده است.

حکم می کنم

آخرشب، مؤیدالاسلام از در اندرون بخانۀ خود رفت، و فردا صبح علی المعمول از همان راه آمد. نشستیم و آسیای صحبت را راه انداختیم.

درظرف دیروز و دیشب رفقای مؤیدالاسلام چند نامه برایش نوشته، و اطلاعات امروز او از واقعات زیاد است، و میگوید این اوضاع را انگلیس ها برپا داشته و سید ضیاءالدین هم دست آنهاست، و حتماً رئیس الوزراء می شود. معلوم نیست چه حقه ای سوار کرده اند، که این قزاقها را محرمانه از قزوین آورده، و بزور آنها این حرکات را می کنند. از دیروز صبح تمام ادارات را بسته اند. پست و تلگراف و تلفون هم تعطیل است. هنوز عده ای را که باید بحبس بفرستند، تمام نکرده اند. پریشب هم که بشهر وارد شده، به کمیسری ها حمله برده اند، چند نفری آژان مجروح و کشته شده است. در محبس نظمیه را باز کرده، محبوسین را نجات داده اند. روزنامه ها را هم عموماً بسته اند. رئیس قزاق ها ی مهاجم هم رضا خان میر پنج معروف بماکسیم است.

باری آنروز تا آخر شب صحبت ها همه در اطراف محبوسین بود. هر یک از ما سه نفر، در بی تناسبی آنها چیزهائی می گفتیم و استدلا ل هائی راجع بسبب حبس آنها می کردیم. ولی سرهم رفته مطلب خیلی گیج بود. زیرا اگرعامل انگلیسها باشند، چگونه است که بعضی از طرفداران واضح و روشن آنها، مانند فرمانفرما و پسرهایش بخصوص نصرت الدوله هم بحبس رفته اند؟. آقای مؤیدالاسلام می گفت چون می خواهند رنگ و روی ملی به این اقدام بدهند، ناچارند بعضی از طرفداران علنی خود را بگیر بدهند که مردم این اقدامات را از طرف آنها ندانند و عمل رنگ روی قزاقی داشته باشد. قدری هم در اطراف سید ضیاءالدین و فرماندۀ قزاق های مهاجم صحبت شد. راجع بسید، چون او را همه می شناختیم که چکاره است چندان تعجبی نداشت که بوسیلۀ این اقدام بخواهد خود را بمقامی رسانده، سری توی سرها بیاورد، و ضمناً ضرب شستی باشخاصی که با آنها حساب خرده ای دارد نشان بدهد، ولی راجع برضا خان چون هیچیک، حتی اسم او را هم نشینیده بودیم کمیتمان لنگ میماند، که این شخص کیست، و چکاره است و انگلیسها او را از کجا پیدا کرده اند.؟

عصری یکی از نوکرها از راه رسید و اعلانی که همان ساعت بدر و دیوار شهر چسبانده بودند، آورد. هنوز رطوبت چسبی که برای الصاق بآن زده بودند، باقی بود. این همان حکم می کنم رضا خان، رئیس قزاقهای مهاجم است که بعضی از رنود جلو حکم میکنم بامداد..... میخوری. گذاشتند، که فردا آژانهای نظمیه، هر جا این جملۀ اضافی را جلو حکم میکنم اعلانات دیدند، اصل اعلان را از دیوار کندند.

بطوریکه بعد از بیست و چهار ساعت، دیگر اثری از این اعلان ها در درو دیوار شهر باقی نماند. زیرا مردم هم اکثرهمینکه حکم میکنم، اول اعلان را دیده بودند، خوانده یا نخوانده آنها را کنده بودند.

ریاست وزرای سید ضیاءالدین

صبح روز پنج حوت، مؤیدالاسلام خبر صدور دستخط ریاست وزرای سید ضیاءالدین، و ریاست دیوزیون قزاق رضاخان میرپنج را که بلقب سردارسپه هم ملقب شده است، آورده گفت: این دو دستخط را دیروزعصرشاه در فرح آباد صادر کرده است. قدری هم در اطراف شاه، و اینکه چرا این جوان اینقدر بی فکر است مذاکره بعمل آمد. همگی متفق بودیم که بعد از وقوع واقعه، البته چاره ای جز تسلیم ندارد، ولی چرا باید در فرح آباد بنشینند، و بگذارد که این قزاقها، از قزوین تا پشت دروازۀ تهران بیایند. اگر این قزاقها، با سید ضیاءالدین دیوانگی را بجائی میرساندند، که مثلاً شاه را هم از تخت بزیر بیاورند، و مردم را گرفتار اختلاف کلمه کنند، چه می شد؟ بالاخره در این زمینه هم بعد از کمی مذاکره، همگی متفق شدیم که مسببین اصلی در کارند و آن ها خوب می دانند که برداشتن شاه باین آسانی ممکن نیست، و باعث جنگ داخلی و کشمکش خواهد شد، و الا شاید سید، و این میرپنجش که تازه سردار شده است، بی مضایقه باشند.

قدری هم در اطراف وزرای کابینه صحبت داشتیم، هیچیک نتوانستیم حدسی دراطراف آن بزنیم. منتظر الوزاره ها همه بحبس رفته بودند. با وجود این مؤیدالاسلام میگفت: ممکن است اعضای کمیتۀ آهن پستهائی در کابینۀ سید داشته باشند، و شرحی راجع به این کمیته واعضای آن بیان کرد که من خیلی بآنها گوش ندادم ولی اجمالاً بآقای مؤیدالاسلام گفتم: اینها که شما اسم بردید، هیچیک وجهۀ وزارت ندارند. گفت مگر خود سید ضیاءالدین وجهۀ ریاست وزراء دارد؟ من فوراً مثل فرانسه چنین آقا، باید چنین نوکری هم داشته باشد. که در حقیقت، همان معنی این دیگ، و این چغندر. مثل معروف ترکی است، نظرم آمد و گفته ایشان را تصدیق کردم.

عصراینروزسید محمد خان رضوی، که با ما ومؤیدالاسلام خصوصیت داشت به منزل ما، بسراغ مؤیدالاسلام آمد. معلوم شد، آقای مؤیدالاسلام بخانه سپرده و اجازه داده است که بعضی ازمحارم را بمحل ایشان دلالت کنند، وچون آقای رضوی ازمحارم بوده است محل ایشان را باو اطلاع داده اند. خلاصه آقای رضوی هم نشست، قدری ازهر در صحبت شد، مؤیدالاسلام بعضی پیغام ها به پاره ای ازحول وحوش سید ضیاءالدین، بخصوص سلطان محمد خان نائینی فرستاد.

صبح روز ششم حوت، جلسۀ سه نفری ما باز از صبح زود منعقد بود. بمناسبتی بدواً ازانقلاب مشروطه، وسپس ازآمدن مجاهدین به تهران صحبت پیش آمد. من به آقایان عرض کردم، اگرچه نتیجۀ این انقلاب معلوم نیست بکجا انجامد. ولی انقلابات آن دو دفعه هم مثل این دفعه، در ماه جمادی الثانی اتفاق افتاده است. آقای مؤیدالاسلام عقیده داشت که نتیجۀ این انقلاب هم کمتراز آن دو نخواهد بود. زیرا حبس این عده از رجال کشور کار کمی نبوده است، که صورت داده اند. معلوم می شود فتیلۀ بزرگی برای ما پیچیده اند.

دراین دوروزه هم، بازعده ای را گرفته و بحبس انداخته بودند، که درعدم تناسب، مثل همان محبوسین دو روز اول بود. ما خیلی در اطراف این که با این محبوسین چه معامله ای خواهند کرد، مذاکره می کردیم. در یک نظر با هم متفق الکلمه بودیم، که نسبت بجان آنها بطورعموم مخاطره ای در کار نیست زیرا یقین داشتیم که آقایان مؤسسین این کمدی اینکاره نیستند. مؤیدالاسلام میگفت: که دور نیست، محاکمه ای برای آنها ترتیب بدهند، و بحکم محکمه پاره ای از آنها را محکوم بحبس در قلاع یا تبعید نمایند. من بی دلیل، معتقد بودم که این کمدی بزودی سرخواهد آمد. و مستندم تفألی بود که درشب انتشارخبر ریاست وزراء سید ضیاءالدین برای عاقبت کار او از قرآن زده، و آیۀ واخذ تهم الصیحۀ بفتنه آمده بود. و به آقایان عرض می کردم که این بازی بزودی تمام شده و رنگ دیگری روی خواهد آورد. عصری "هدهد سبا"، یعنی آقای رضوی آمد، و گویا بوسیلۀ سلطان محمد خان نائینی برای آقای مؤیدالاسلام، از سید تأمین آورده بود، بطوری که ما دیگر از فردا باید از نقالیهای جالب و صحبت های با مزۀ مؤیدالاسلام چشم بپوشیم. ضمناً من از آقای رضوی، از ادارات مالیه پرسش کردم. گفت فقط از دایرۀ محاسبات چند نفری که کار حواله در دست آنها است، باداره میروند، باقی ادارات اعم از مالیه و عدلیه همه بسته است. پرسیدم وزیر که ندارند، پس کی حوالجات را امضاء می کند؟ گفت میرزا عیسی خان، کفیل مالیۀ کابینۀ سابق. قدری هم در اطراف قانونی نبودن این امضاء مذاکره شد. بالاخره گفتیم: ممکن است سید ضیاءالدین اختیاراتی باو داده باشد که امضای او کما کان در بانک شاهنشاهی مطاع باشد. من پیش گوئی کردم که میرزا عیسی خان شاید وزیر مالیۀ کابینۀ سید هم بشود.

از روز هفتم حوت، چون مؤیدالاسلام دیگربخانۀ ما نمی آمد و ما می توانستیم بطورعادی از واردین پذیرائی کنیم، زندگی ما حالت طبیعی بخود گرفت. (۵ )

اقدامات سید ضیاءالدین در ولایات

سید ضیاءالدین دستخط ریاست وزراء و بیانیۀ خود را با تلگراف بتمام ایالات و ولایات مخابره کرد، و بحکام و والی ها امر داد که عین آنرا بوسائل مختلفه در کلیۀ مراکز قلمرو خود منتشر کنند. در ولایات، حاکمی که با منویات او مخالفت کند، نبود بالاختصاص که حکام بعضی از ولایات نزدیک به پایتخت، مانند سمنان و قزوین و قم را بواسطۀ پاره ای دیرشنویهای آنها که تصور می کرد عمدی است بلافاصله عوض کرده و بجای حکام قلمی، حکام نظامی گماشته، و تکلیف باقی حکام را به آنها حالی کرده بود. ولی کار ایالات به آین آسانی نبود، و البته والی ها زیر بار او، آنهم با آنهمه اشتلم( زور و تعدی )، و اطالۀ لسانی که بر علیۀ اشراف کرده بود نمی رفتند. از جمله مصدق السلطنه والی فارس بود. آقای مصدق السلطنه جناب آقای دکتر محمد مصدق، مدتی قبل از اینها، باروپا مسافرت کرده بود. مشیرالدوله، در کابینۀ خود، او را بسمت وزارت عدلیه تعیین، و با تلگراف از اروپا احضارش کرد. او هم بلافاصله عازم ایران شده، به بوشهر و از آنجا به شیراز آمد.

حکومت فارس دوسالی بود با فرمانفرما بود. و این شاهزاده، با زرنگی خود بدون اینکه سند رسمی بدست انگلیسها بدهد، در پیشرفت کار پلیس جنوب بذل مساعی می کرد. البته این وضع با سیاست منفی دو طرفۀ مشیرالدوله منافی، و بهمین جهت، شاهزاده را احضار کرد، و این در موقعی بود که دکتر مصدق که برای اشغال پست وزارت خود به تهران می آمد به شیراز رسیده بود. وجوه اهالی و سرجنبانهای شیراز از دولت خواستند که آقای مصدق السلطنه والی فارس شود. مشیرالدوله هم به این تقاضا جواب مساعد داد. از اواسط تابستان گذشته، این خواهرزاده بجای فرمانفرما دائی خود، والی فارس بود. مصدق السلطنه وقتی بیانیۀ سید و دستخط شاه را ملاحظه، و از اوضاع تهران اجمالا اطلاع حاصل کرد، شرحی با تلگراف، مستقیماً به شاه عرض کرده، انتشار بیانیۀ سید ضیاء الدین را باعث برهم خوردن آرامش فارس، و خلاف مصلحت دانست. سید تلگراف نعل و میخی (۶) بوالی فارس مخابره کرده، ازهمکاری با او اظهار خوشوقتی، و متمردین را اخافه و تهدید نمود، و در آخر اختیار انتخاب هر یک از دو طریقه را بخود والی واگذاشت. اگر چه سید کسی را در شیراز نداشت که این تشر او را در بارۀ والی عمل کند، ولی مصدق السلطنه صلاح خود را در کناره گیری دانسته، استعفای خود را از اعلیحضرت شاه درخواست کرد، و پذیرفته شد و بعد از تحویل دادن ایالت به قوام الملک، بسمت تهران عزیمت نمود، ولی به تهران نیامده، به بختیاری رفت و بعد از سقوط کابینۀ سید ضیاءالدین، وارد تهران شد.

اکبر میرزا صارم الدوله، جناب آقای اکبرمسعود، پسرظل السلطان، والی غرب ودرکرمانشاهان اقامت داشت. از مقدمات تولید نقار(دشمنی)، بین او و سید ضیاءالدین(۷) اطلاع صحیح دردست من نیست. ولی در کرمانشاهان، عده ای امنیه بود که می شد با آنها والی را حبس کرد. سید هم کوتاه نیامد، و بوسیلۀ قوۀ امنیۀ محل، شاهزاده را تحت الحفظ بمرکز آورده، مثل سایر اعیان زندانی کرد.

قوام السلطنه، جناب آقای احمد قوام نخست وزیر، وزیر فعلی، هم دو سه سالی بود، والی خراسان شده و در آنجا ریشه ای بهم زده بود، سید ضیاءالدین بدش نمی آمد این والی را هم بدست آورده، در حبس خود داشته باشد، که با خاطر آسوده تر، درکشور حکومت کند. البته قوام السلطنه هم احتیاط کار خود را داشت، و با کلنل محمد تقی خان که رئیس قوای تأمینۀ خراسان بود، بند و بستهائی کرده، و قرارهائی گذاشته بود، ولی سید توانست، بوسیۀ بعضی از رفقای نظامی کلنل، افسر مزبور را طرفدارخود کند. بالاخره، دستور توقیف والی را برای او فرستاد. در روز۱۳ نوروز که والی برای سیزده بدر، ازشهر به خارج رفته بود، در مراجعت که می خواست از جلو مراکز امنیه بگذرد او را گرفته توقیف کردند، و چند روز بعد او را هم با حال ناخوش بتهران فرستادند که در زندان با سایرین همدم باشد. البته این اخبار که بسایر ولایات رسید، اگر مخالفی هم بود مطیع شد و خاطر سید ضیاءالدین از طرف ولایات تا حدی راحت گشت. ولی والی آذربایجان از تطاول سید مصون ماند. زیرا مخبرالسلطنه در عداد رجال بی طمع وغرض بود، واوضاع آن کشورهم با سرکشی کردها که تا حدود خوی هم آمده بودند، اقتضای این قماش کارها را نداشت بخصوص درایام کابینۀ سیاه که قشون دولتی که به امر حاجی مخبرالسطلنه، با کردها مقابله می کردند، فتحی هم نصیبشان شده، و اسمعیل آقا ( سمیتقو) رئیس اکراد کارش از حمله به دفاع کشیده بود.

انگلیس ها هم به آزادی مبارک مرده تن در دادند

اگرچه، سید ضیاءالدین در بیانیۀ خود نوشته بود من قرارداد ۱۲۹۸(۱۹۱۹) را الغا نمودم و از همان وقت پیدا بود انگلیسها میخواهند جنازۀ این مرده را هم دفن کنند، و گند و بوی آنرا بیندازند، ولی از طرف انگلیسی ها رسماً در این باب اظهاری نشده بود. زیرا اگر بلافاصله به این کار اقدام میکردند، جانب داری خود را از این اوضاع بیشتر ثابت کرده، و خود را یکه تاز میدان کودتا معرفی می نمودند. البته سید ضیاءالدین بی اندازه مایل بوده است، موافقت رسمی انگلستان را درالغای قرارداد زودتر بسمع عامه برساند تا لامحاله مردم را که از سایر اقدامات او عصبانی بودند. بجانب خود متمایل نماید و ناگزیر بین او و سفارت انگلیس مذاکراتی در این باب جریان داشته است.

در هر حال، همین که سفارت انگلیس تشخیص داد که کار کودتا روی غلطک افتاده و از کفایت و کاردانی سردار سپه برای تشکیل قوۀ متحدالشکل، اطمینان حاصل کرد در تاریخ سوم حمل ۱۳۰۰ بدستورسید ضیاءالدین ازطرف وزارت خارجه نامه ای مبنی برتقاضای الغای رسمی قرارداد، به سفارت انگلیس فرستاده شده، ودرظرف مدت کمی جواب سفارت راجع به قبول دولت انگلستان رسید و موضوع تازه ای برای نشر بیانیه وهیاهو وجار و جنجال در اطراف آزادی این مبارک مرده، پیش آمد.

پاک شدن ایران از قشون خارجی

قشوق انگلیس که در قزوین و در حدود منجیل و بین راه همدان و کرمانشاهان، تا سرحد عراق عرب ولو (پخش) بود، دیگر نمی توانست بماند. زیرا ملت انگلیس با این رویه مخالف و کابینۀ محافظه کار آن دولت مجبور بود، در مقابل میل و ارادۀ ملت، سر تعظیم فرود آورد. خوانندۀ عزیز تفرس(درک) می کند. که بعد از عقد قرارداد ایران و شوروی، اقامت سه چهارماهۀ اخیر این قوه، فقط برای تقویت روحی عمال کودتا بود. همینکه این کار هم روبراه شد، دیگر اقامت این قشون، جز مصارف بیهوده و احیاناً بهانه برای تجدید حملۀ مجلس مبعوثان بدولت محافظه کار انگلیس، فایده ای نداشت. بنابراین، قشون مزبور کم کم شروع کرد که ایران را تخلیه کند.

آخر، رفیق "روتشتین"سفیرشوروی هم، خواه و ناخواه، عنقریب به تهران وارد میشد و پروتست های اوهم در کار بود. بهرحال، اینوقت خاک ایران را از قشون خود پاک کردند و بسلامتی تشریف بردند.

کاش ملت آنچه خمرۀ لب پریده و مودار وهر چه تاپو و دیزی کهنه داشت، همه را در بدرقۀ این میهمانان ناخوانده که به هیچوجه دل نمی کندند، ایران ترک گویند می شکست(۸) که بعد از بیست سال، مجدداً گرفتار مزاحمت آنها نمی شدیم و تصویر رفیق استالین را با بیرق های خون، در ایستگاه راه آهن خود، تحویل نمی گرفتیم.....تمام زحمات فعلی ایران نتیجۀ خوابی است که انگلیسها برای ما دیده، خودشان و ما را دچار این زحمت کرده و امروز خود هم درمانده شده اند.

خیمه شب بازی یا سینما ناطق وطنی

نمی دانم، خواننده عزیز خیمه شب بازی را دیده است، یا خیر؟ در بچه گی یکمرتبه، آقاغلامحسین مرا بتماشای این بازی که در میدان سرچشمه برپا شده بود برده است.

چادر مربعی تصور کنید که ارتفاع آن درحدود دو زرع باشد، و نصف کمتر یکی از چهارضلع آنرا که رو بمیدان اجتماع تماشاچی هاست بالا زده مربعی نمودار و پرده ای به ارتفاع دامن بالا زده، در وسط این مربع کشیده و آن را بدو مربع مستطیل تقسیم کرده باشند. گوشۀ این پرده، راهی بعرض یک وجب باز است که مستطیل جلو را که میدان بازی است به مستطیل عقب که بازی گر و صندوق آدمک های او در آنجا است مربوط می کند. پهلوی این چادر، پیرمردی با ریش توپی سرکه شیره ای که رشته ای دور کلاه نمدی خود پیچیده، بطور مورب نشسته است که هم جمعیت او را به بینند و هم مواجه با میدان بازی باشد، و این پیرمرد مخاطب آدمک ها و مترجم بیانات آنها برای جمعیت است. بازیگر پشت پرده، آدمک ها ی خود را که موی دم اسب بگردن آنها بسته واز بالا دردست دارد، از راه گوشۀ میدان، یکی یکی و در نوبت خود بمیدان جلو می آورد و نقش آنها را بازی می کند و از همان راه بقسمت عقب بر می گرداند.

نمیدانم امروز تجدد وارد این بازی هم شده یا خیر؟ در شصت سال قبل که من این بازی را برای دفعۀ اول و آخر تماشا کردم بساط شاه بازی بود. ابتدا، آدمکی وارد میدان شد. قدری دورمیدان گردش کرد، و روبروی پیرمرد مترجم ایستاد، و با حرکتی که بقامت خود داد، به پیرمرد که او را بابا خطاب نمود سلام کرد. آدمک چوبی که حرف نمی زند! حرف های این آدمک حرفهای بازیگر پشت پرده است، که سوت سوتکی در دهن گذاشته، صدای خود را ذیرکرده است که با جثۀ کوچک آدمک، مناسب باشد. بعد از دریافت جواب سلام، و رد و بدل شدن تعارفات معمول آدمک به بابا گفت: امروز قبلۀ عالم، سلطان سلیم میخواهند بمیدان تشریف بیاورند. بابا گفت: انشاءالله بمبارکی و میمنت تشریف خواهند آورد. بگوئید به بینم، برای انجام چه کار تشریف می آورند؟. آدمک گفت: محاکمه ای در پیش دارند. بابا گفت: خدا بشاه عمر بدهد، واو را در احقاق حق تأیید فرماید. باشاره وامراین آدمک که معلوم بود، مثل قلی عمر رئیس تنظیف بلدیه است چند تا جارو کش وارد میدان شدند و با جاروهای خود کف میدان را جارو و واقعاً گرد ودولخ (غبار) برپا کردند. بعد چند نفر سقا که هر یک مشکی بدوش داشتند وارد میدان شد. بعد ازسلام و تعارف با بابا خود را معرفی کرد. این آدمک فرماندۀ کل قوا و باصطلاح آنروزسپهسالار بود. بعد از استجازه از بابا، سربازها و سوارهای خود را در صفوف چهار نفری با کمال نظم وارد میدان کرده و هردسته را در ناحیه ای واداشت و خود در مرکز قرار گرفت. یکی دیگر آمد، این امیرتوپ خانه بود که بعد از تشریفات، معرفی توپهای خود را که یک قورخانه ای هم دنبال داشت وارد میدان کرده، در ناحیۀ دیگرایستاد و همینطور، تمام واحدهای اثاثۀ قدرت، با عدۀ خود آمده، و هر یک قسمتی از میدان را اشغال کردند. آخرهمه یکنفر صندلی شاه را آورد، ودرصدر میدان گذاشتند. بعد ازآن جارچی باشی ورود شاه را با جملۀ شاه آمد، شاه آمد اعلان کرد وایشیک آقاسی باشی، با خوش آمد، خوش آمد خود تهنیت قبل از ورود شاه را بسمع حضار رسانید. شاه با کوکبه و فراش ها و شاطرها که جلوش افتاده بودند، سواره وارد میدان ونزدیک تخت پیاده شد وبر صندلی جلوس کرد. بعد ایشیک آقاسی باشی، خطابی مبتنی بر تهنیت ورود، بعرض رساند وموضوع تشریف فرمائی امروز شاه را به میدان، بسمع حضار رساند. عارض و متهم را فراشان بحضور آوردند. عرض عارض تقریر، و دفاع های متهم شنیده، و بالاخره تعدی و تجاوز متهم ثابت گشت. شاه امر داد متعدی را دم توپ بگذارند. یکی از توپچی ها با توپ خود جلو آمد. فراشان گناه کاررا جلو توپ بستند. توپچی خیزی ورداشت و دست خود را بالا برد. وقتی عقب توپ نزدیک ماشه بزمین آمد. فشفشۀ افروخته ای دردست داشت و آن را نزدیک ماشۀ توپ برد. توپ صدا کرد. و پارچه های بدن گناهکار در اطراف میدان پراکنده شد. بلافاصله شاه برخاست و سوار شده با فراشان و شاطران ازمیدان رفت. سایراثاثۀ قدرت هم، یکی یکی بهمان ترتیب ورود ازمیدان خارج گشتند، و درموقع خروج هم هر یک مشتی به بابا رساندند. پرده افتاد و تماشاچی ها متفرق شدند.

از صد، صد و پنجاه نفری که برای این تماشا جمع شده بودند، حتی من طفل هشت نه ساله، هیچیک معتقد نبودند که این آدمکها بتوانند با پای چوبین راه بروند و حرف بزنند، و کارهائی از روی رویه و منطق انجام بدهند، وبا اینکه موی دم اسب را بواسطۀ فاصلۀ زیاد نمی دیدند همگی می دانستند که محرک این دستگاه بازیگر پشت پرده است. در این خیمه شب بازی ایران هم همگی حتی دهاتی های پشت کوه هم می دانستند که سید ضیاءالدین که جوان بی سواد پر مدعائی بیش نیست، نمی تواند این نقشها را بازی کند و تمام مردم محرک این آدمکهای چوبی را که در این میدان کر و فری می کردند خوب می شناختند.

از خوانندۀ عزیزاجازه می خواهم بار دیگر ازسلسلۀ حوادث جلو بیفتم. انگلیسها خیلی سعی کردند، که عامل بودن خود را در این خیمه شب بازی، یا بهتر بگویم پهلوان گیس دار(۹) از گردن خود بیندازند، و برای اینکه روزنامه ها را که گاهی در اطراف کودتا چیزهائی نوشته، بتلویح و تصریح دستهای آنها را در این امر نشان میدادند، خفه کنند، سردار سپه را وادشتند که با بیانیه و جملۀ معروف خود باحضورمن مسبب حقیقی کودتا را تجسس کردن مضحک نیست! خویش را عامل اصلی کودتا معرفی کند. سهل است، روز سوم حوت ( اسفند) را هر سال عید بگیرد ودردورۀ سلطنتش، سان سالیانۀ قشون را دراین روزقراردهد حتی اینروزرا روز نهضت ملی و نظامی ایران وانمود کرده، بلدیه ها را وادار نماید که در این روزعید خنده ای نظیر کار ناوال فرانسه بر پا کنند، و شب و روز این روز فیروز، اتومبیل هائی که در آنها جمعی برای سرگرمی مردم بازیهای مضحک و اکثر بیمزه و خنک در می آورند بدور بیندازند، و ازهمه بالاتر خیابانی را که ادارات نظامی در آن واقع است باسم سوم اسفند ناف بری کنند. ولی هیچیک از این تظاهرات لفظی و معنوی نتوانست این حقیقت را از خاطرها محو کند، که عامل کودتا انگلیسها بوده اند.

واقعه سوم حوت ۱۲۹۹مقدمۀ گرفتاری بیست سال، وبالنتیجه بیست وپنج سالۀ ایران دردست دیکتاتوری داخلی و خارجی است. تا به بینیم حالا بعد از بیست و پنج سال چه خواب تازه ای برای ما دیده اند، و عاقبت کارما با حلقه و نمناع و گیس و کلاه پوستین انگلیسی مآب و لنترانی های آخوند لنکرانی و آرداشس و دکتر کشاورز که با مسکویها همصدا شده، تخلیۀ ایران را از قشون روس، به تخلیه جاوه و مصرازقشون انگلیس مشروط می کنند، بکجا بکشد؟.

ماشاءالله همشهریهای ما هم خیلی فراموش کارند، و مثل همانها که برای وقت گذرانی جلو چادر خیمه شب بازی جمع می شوند، برای تفریح یا در مقابل وعد وعید، گرد این آدمکهای چوبی که نفهمیده، مستقیم یا غیر مستقیم جز دستهای خارجی چیزی نیستند، جمع می شوند و آنها را بفکر ریاست یا پیشوائی میاندازند در صورتی که اگر خون ایرانی در رگهای آنها باشد، باید از هر دو دسته تبری بجویند.

میگویند: شخصی می خواست سورۀ روم بخواند. بعد از بسم الله خوانده الم غلبت الترک شخص قرآن خوانی در نزدیکی او بود. ملتفت غلط مؤمن شده، الم غلبت الروم است، نه غلبت الترک مؤمن گفت: هر دو خارجی هستند. برای ما ترک و رومش فرقی ندارد. باید باین آقایان هم گفت: روس یا انگلیسی، هر دو خارجیند و نفوذ سیاست هر دو برای کشور ما مضر است. من از نفوذ هر دو بیزارم، و مسلم دارم که جز معدودی مغرض و جاهل که سد یک جامعه نیستند، و آنها را در هرذی لباس و از هر خانواده ای باشند ننگ جامعه می شمارم، همۀ ایرانیها با من هم عقیده اند. آقایان عبث بخود زحمت ندهید! ایرانی آنهم درقرن اتم نه برای خاطرخواهی سید ماجراجو، زیر باراستعمارو امپریالیزم انگلستان میرود، و نه مثل حیوانات آزادی شخصی و فکری را برای گل روی شما آقایان که باد ببوق روسها کرده، می خواهید پیشوا بشوید، از دست می دهد و بزودی آخوند لنترانی را دنبال کار، به لنکران و سید ماجراجو را پی آب فلسطین روانه می کند. مگر اینکه سر دنیا را از جگن(گیاهی که در نقاط مرطوب و باطلاقی می روید) پوشانده، و یا تا توره درهوا پاشیده باشند.

و در هر حال من به آقایان قول میدهم که هیچ جا را نخواهند گرفت وعنقریب این بازیها تمام می شود و بزودی زیردگنک ملات حقیقی خواهند افتاد. ولولئین برای آنها یکی هزارتومان خواهد. به آنها نصیحت می کنم که اینقدر بپزند که بتوانند بخورند

آقایان! هر چه می خواهند آواز وحشی مرده باد و زنده باد بخوانند، و باد به بوق شمال و جنوب بکنند. ولی بدانند که نوبت رقص ملت حقیقی، که هیچ رنگ خارجی نداشته باشد، عنقریب خواهد رسید و این آوازه خوانی برای هر دو دسته خیلی گران تمام خواهد شد، چنانکه بیست و پنجسال قبل هم گران تمام شد. خوانندگان عزیز، عاقبت متجاسرین را بعد از رفتن بلشویکها از گیلان، البته بخاطر دارند. الان هم از کیفیت سقوط سید ضیاءالدین که او امروز هم یکی از محرکین اصلی این زنده باد و مرده بادها است مسبوق خواهند شد.

مقدمات سقوط سید ضیاء

حکما میگویند منتها درجۀ ترقی، اولین درجۀ تنزل است. فیزیک دانها هم می گویند، چون صعود حرکتی قسری است، و بوسیله فشار خارجی صورت میگیرد آخرین درجۀ آن اول سقوط است، عوام هم گویند ترقی زیاد مایۀ جوانمرگی است

این شاعر در شعر:

سرکشی است خاک نشینی که گفته اند: "فواره چون بلند شود سرنگون شود"، نیزنظر بهمین موضوع داشته است. اگر مؤسسین کودتا، چنانکه درجای خود تشریح کرده ام به عامل قلمی کودتا خیلی اهمیت نمی دادند، و در جستجوی این شخصیت، خیلی دچار اندیشه و فکرنبودند، و همینکه عامل نظامی آنرا پیدا کردند، چندان در صدد تناسب عامل قلمی آن با اوضاع بر نیامده و انتخاب سید ضیاءالدین هم با نظرات همۀ کارفرمایان این خیمه بازی، یا پهلوان گیس دارموافقت نداشت، ولی در هرحال طرز عملیات را اعم از اینکه بدستور مؤسسین یا اثر فکر خود سید ضیاءالدین بود، طوری برداشته بودند که بی ثباتی آن در نزد متفکرین مسلم بود و همه میدانستند که این بازی موقت و طبعاً دوام و ثباتی نخواهد داشت. حبس و تبعید و تحت نظر داشتن چهار صد پا نصد نفر، از وجوه اهل کشور، تمام کارها را از جریان انداخت وتجربۀ همین دوسه ماهه ثابت کرد که روزنامه نگارلامحاله، در این کشورسیاستمداری نمی تواند بکند. و اشخاصی هم که سید برای کمک وهمکاری خود طلبیده بود، جز یکی دو نفر، باقی آنها نه کاردان بودند. نه استخوان دار، چنانکه اکثر آنها با وجود سابقۀ وزارت که در این دوره پیدا کردند، دیگر بوزراتی نرسیده، و تنها فایده ایکه این پیش آمد غیر مترقب برای آنها حاصل کرد، همان خطاب جنائی بود و بس. اعضای وزارتخانه ها باحکام این وزرای بی اطلاع کم استخوان اهمیتی نمی دادند، و طبعاً کارها خوابید، و همینکه از وعدۀ اصلاحاتی که سید در بیانیۀ خود بمردم داده بود، اثری ظاهر نگشت، عدۀ زیادیکه بتصورات خود، کابینۀ سیاه را کابینۀ ضد اسراف و کابینۀ اصلاح دانسته بودند نیز برعدۀ مخالفین افزود شدند. گذشته از این کس و کاراین چهارصد پانصد نفر هم اگرچه برای جان محبوسین تشویشی نداشتند، برای بد گذرانی آنها درمحبس هم که بود طبعاً بیکار ننشسته، و هر کسی بقدر وسع خود در نزد مقامات داخلی وخارجی اقدام می کرد، و این اقدامات ولو از طرف پاره ای از خانم ها هم که بعمل می آمد چندان بی اثر نمی توانست باشد، و بیرون آمدن محبوسین ازگنج زندان ناگزیر بنظرمی آمد. پیغام مدرس به سید ضیاء الدین که اگرما را کشته بودی کاری پیش می بردی ولی دیگر از تو کاری برنخواهد آمد عین حقیقت بوده است، زیرا سید ضیاءالدین در این کار که مسلماً با تشویق مؤسسین کودتا کرده بود، خود را در بن بست عجیبی گذاشته بود که راه پس و پیش را بر او می بست. همان طور که سید مدرس باو پیغام داده بود. اگرسید دیوانگی را بجائی میرساند که این چهارصد پانصد نفر را درهمان سه چهار روزۀ اولی، سربه نیست ومردم را با کار ختم شده مواجه میکرد، شادی محملی داشت و میشد شهرت بدهند که عصبانیت قشون فاتح تهران موجب این عمل شده است، ولی بعد از راه افتادن عملیات نظامی و تشکیل هستۀ قشون آینده که با فعالیت سردار سپه داشت سکه و صورتی بخود می گرفت، کشتن این پانصد نفر از وجود مردم کشور کاری نبود که مؤسسین کودتا به آن رضا دهند، زیرا افتضاح بین المللی آن زیاد میشد و شاید موجب توقف پیشرفت کار تشکیل قوۀ متحدالشکل که تمام این زحمات برای آن کشیده بود، نیزمی گردید. پس محبوسین قابل سر به نیست شدن نبودند وهمینکه بنا شد محبوسین سلامت بمانند کاربیش از دو راه نداشت، یکی نگاهداری محبوسین، درحبس و ماندن سید ضیاءالدین بر سرکار، دیگری آزادی محبوسین بود و خدا حافظی با سید، و البته طرز اول که آنهم حقیقت اعدام تدریجی محبوسین بود، باز باصل مقصود یعنی تشکیل هستۀ قشون زیان آور میشد و مؤسسین حاجت داشتند که سردار سپه، با سر فارغ و بی جار جنجال و آه و نالۀ کس و کار زندانیان، مشغول کار خود باشد. پس از سقوط سید ضیاءالدین از نظر همان مؤسسین کودتا هم که ملاحظه شود ناگزیر بود مدتها خود سید هم بجلو انداختن موعد آن کمکهائی کرده است. از جمله بی ادبی های او نسبت بمقام سلطنت است. معلوم می شود، سید در این وقت خیلی بحکومت رعب معتقد بوده و می خواسته است، حتی شاه کشور را هم مرعوب کرده و مطیع منویات خود قرار دهد. درصورتی که شاه کشور، تا بر سرکار است، باید طرف احترام باشد و رئیس الوزراء بخصوص در نبودن مجلس، باید بیشتر خود را از راه لزوم خویش برای کشور طرف توجه شاه قرار دهد، نه از راه مرعوب کردن او. در موقعی که سید ساقط شد و محبوسین ازحبس نجات یافتند، برای استمالت آنها مردم دسته دسته بدیدار آنها می رفتند. حاجی حسین آقای امین الضرب (مهدوی) یکی از محبوسین بود. من نظر به سابقۀ دوستی وهمکاریهائی که درشورای عالی تجارت با هم داشتیم، شب همان روز خلاصی، بدیدار او رفتم. مرحوم مهدوی مردی ملایم، و با ادب و مردم دار و بنابراین مجلس او در این شب از مجلس اکثر آزاد شدگان پرجمعیت تر بود. وارد حیاط که شدم، مرحوم مشیرالدوله، حسین پیرنیا، هم از راه رسیدند، و با هم وارد مجلس شده، من و ایشان پهلوی هم اتفاقاً افتادیم، از اینکه دراین دوسه ماهه جزعید نوروز آنهم بوسیله گذاشتن کارت، یادی از ایشان نکرده بودم، عذرخواهی کردم. ایشان گفتند، من هم هیچ جا نرفته، و حتی شاه راهم تا امروز، در فرح آباد، ملاقات نکرده بودم. گفتم: واقعاً از شاه نپرسیدید چه شد، که ایشان دستخط ریاست وزرای سید ضیاء الدین را امضاء کردند؟ گفت حاجتی بپرسش نداشت، خود ایشان بدون سئوال گفتند: سید آمد اینجا، دستش را بکمرش زد و با سماجت و تشر قوۀ نظامی دستخط ریاست وزرای خود را گرفت و رفت.

البته شاه قبلا ازکاندیدا شدن سید ضیاءالدین برای ریاست وزراء خبر داشته، و میدانسته است که نظر رؤسای نظامیانی که وارد تهران شده اند، در ریاست وزراء به سید است و شاید نمایندۀ نظامیان هم که بحضور شاه رفته، این تقاضا را کرده وحتی مؤسسین کودتا هم، بوسایل مختلفه مطلب را به شاه حالی کرده بودند، دراینصورت دست بکمرزدن و تشرو تشدد چه لزومی داشته است؟ و بر فرض اینکه، دفعۀ اول برای پیشرفت مقاصد آینده، این طرز رفتار لازم شمرده شود، دفعات بعد دیگر هیچ دلیل سببی نمی تواند داشته باشد، تا چه رسد به اینکه سید سیگاربلب وارد خدمت شاه می شده، سهل است بدون اجازه می نشسته و گاهی اگرعمداً صندلی در اطاق نمی گذاشتند روی آستانۀ مرتفع پنجره جلوس می کرده است. باید دراینجا گفت: که سید مثل امروز دست چپی ها و شمالیها، خیلی بمواعد مؤسسین کودتا فریفته شده بوده است. و الا، با وجود حبس وجوه اهل کشور و اختلافات دائمی که با سردار سپه داشته، و درهر مورد گرفتار تعنتها (عیب جوئی ها ) و رعونت های نظامی او می شده، نباید اینقدر بی احتیاط باشد که حتی با شاه کشورهم بطور بی اعتنائی رفتار کند، و با نبودن مجلس شورای ملی، و نداشتن هیچگونه ریشۀ حزبی و طرفدار خانوادگی این نقطۀ اتکا را هم از خود برنجاند.

میگویند: کرم درخت از خودش است. اگر این عامل قلمی کودتا توانسته بود، با عامل نظامی کنار بیاید شاید می توانست بیشتر از این رئیس الوزرای کشور باشد، و البته سید هم متوجه این موضوع بوده است. ولی کار سید جای دیگرش لنگ، و آن هوش فعال رضا خان سردار سپه بود. این افسر قزاق بقدری با کفایت و موقع شناس، و زرنگ و زیرک بود که بزودی دانست چه باید بکند که وجود خود را برای کشورناگزیر قلم بدهد، تا آنجائیکه که مؤسسین کودتا هم وجود اورا برسید ترجیح دهند. همچو به نظر میرسد که مؤسسین دراینوقت از هرحیث او را لایق تشکیل دادن قوه ای که بتواند حد وسدی در کشوربر قرار کند، بجا آورده بودند. سردارسپه هم وزارت جنگ را خاص خود کرده، و روز وشبش را برای تکمیل قوۀ حاضر، و ایجاد قوای جدید بکارمی برد. در این وقت البته بفکر سلطنت نبود ولی از ریاست وزراء آنهم برای اینکه کمک کار وظیفۀ نظامیش بشود، و ریاست و استقلال او را محکم تر کند بدش نمی آمد.

چنانکه معروف است وقتی رفتن سید محقق شد. انگلیسها سردار سپه را بریاست وزراء بشاه پیشنهاد کرده بودند، منتها شاه حقاً جواب گفته بود وازکارهای وزارت جنگش بازمی ماند، و این کار بصرفۀ سردارسپه بود. زیرا ممکن بود هنوزجای پای خود را از نقطه نظر نظامی محکم نکرده، گرفتار سیاستهای داخلی و خارجی شده، و با یک عمل سادۀ پارلمانی، ازکار بیفتد و داغ باطله بخورد. درهرحال برای سردارسپه لازم بود که شر این شریک را در این امامزاده ای که با هم ساخته بودند، زودتر ازسرخودش بکند که کسی نباشد که دست شکسته ای زیرسراو داشته باشد. (۱۰) ضدیت هایی که با سید می کرده، ظاهراً بیشتر ازاین راه بوده و دراینوقت، خیلی پاپی نیل بمقام ریاست وزراء نبوده است. ازطرف دیگر، سردارسپه با هیچیک ازرجال که درحبس سید بودند، دوست و دشمنی شخصی و سیاسی نداشت و حتماً فکرمی کرد که محبوس ماندن این اشخاص که ازهمه طبقه و صنفی بودند، مقداری ازفعالیت کشوررا متوقف می کند، وازاین کار البته بر ضررتشکیل قشون متحدالشکل و بنابراین بر ضرر کشور و برضرر شخص او تمام شود. از همۀ اینها گذشته، محبوسین هم اگر چه بطورغیر مستقیم ولی در هر حال بوسیلۀ عملیات او بحبس رفته، و برای او لازم است که این فکراز سر آنها بیرون بیاید. پس اگر با سید ضدیت کند و کلاه او را پس معرکه بیاندازد، هم خود را محبوب خواهد کرد، و هم تمام گناه ها به گردن سید بار خواهد شد. انگلیس ها در این طرز فکر با سردار سپه شریک بودند. زیرا آنها هم کسی را لازم داشتند که فحش و نفرین زندانیان و کس و کار آنها نصیب او شود و از سید بهتری را در این موقع ندشتند.

کس و کار محبوسین هم همین که از گیجی اول کار خارج شدند، دانستند چه کنند. با تاریخ و تصریح، سردار سپه را دراین ضدیتهای او با سید، تشویق و تا توانستند اقدامات مقدماتی او را برای تشکیل قشون تحسین و درحقیقت باو حالی کردند که این بچه سید کیست که بتواند از این فضولیها بکند، اگرتو با ما همراه باشی ما هم به پیشرفت مقاصد خیر خواهانۀ تو کمک خواهیم کرد و کاری را که شروع کرده ای می توانی بانجام رسانی.

این را هم می دانیم که انگلیسها، در سیاست خیلی اهل لجاج و ابرام نیستند. همین که دانستند حنای بر آوردۀ آنها دیگر رنگ ندارد(۱۱)، فوراً او را فدای افکار مآل اندیشانۀ خود می کنند. بخصوص در مورد سید ضیاءالدین نیز که کم کم مردم دانسته بودند که عامل پشت پرده آدمک چوبی این خیمه شب بازی کیست، وسروصداهائی هم از کس وکارمحبوسین بلند شده، وغرولندهائی هم به آنها زده می شد که اگر می خواستند از سید تقویت نمایند و او را نگاهدارند در حقیقت چماق را بدست چلاقی می داند(۱۲) زیرا بخوبی میدیدند که با وضعی که برای سید پیش آمده است، و ضدیت سردار سپه دیگر کاری ازپیش اونخواهد رفت. بنابراین بسنت سئیه رفتار کرده، اورا واگذاشتند که هرچه برسرش می آید بیاید. سید، ازمدتی پیش احساس کرده بود که با اوضاع حاضر، دیگرنمی تواند، برایران حکومت کند. بخصوص که سردار سپه، نسبت به سلطان احمد شاه خضوع فراوانی نشان داده و شاه هم حالا دیگردانسته است که سیدهیچکاره است و با یک پف، ولو دستخط او هم باشد، این آتش که ظاهراً تمام کشور را فرا گرفته است خاموش خواهد شد و سردار سپه هم هیچ مضایقه ندارد که بامر شاه حتی او را دستگیرهم بکند. بنابراین به انگلیس ها متوسل شد. وزیر مختار آن دولت هم شاید توصیه ای از او در نزد شاه کرد. ولی وقتی ضدیت شاه را با سید زیاد دید، اسرار نورزید. ازمسافرت بی مقدمۀ محمد حسن میرزا ولیعهد، بجانب ارو.پا که چند روزی بعد از سقوط سید اتفاق افتاد. بعضی حدس می زنند که سید بعد ازاحراز بی مهری شاه نسبت بخود، بخیال افتاده باشد که شاه را معزول و محمد حسن میرزا را به پادشاهی برساند. ولی با کدام قوه، قوۀ جنگی ایران دست سردارسپه بوده و او هم چنانکه دیدیم، دراین وقت نسبت بشاه از روی عقیده خاضع بوده است. اگر چه عنوان مسافرت ولیعهد برای معالجه بود. و شاید واقعاً هم برای معالجه و یا تفریح به اروپا رفته، و این شهرت ها اصلی نداشته است. ولی درهرحال اگر هم سید چنین قصدی داشته و با ولیعهد وارد توطئه وتبانی هم شده باشد، خیال خامی بوده که سید، مثل آدم غریق به این خزه متمسک شده است. وازاین خیال خام تر، خیال راه انداختن کودتائی بر ضد این کودتا بوسیلۀ ارامنه است که به هیچ حسابی درست در نمی آید، و با وجود این هردوموضوع بعد از سقوط سید شهرت داشت. ومی توان حدس زد. این شهرت ها را هم انگلیس ها می داده اند تا محرک بودن خود را در کودتای سابق پامال و وانمود کنند که سید ضیاءالدین خودش به خیال خود کودتای سوم حوت را بر پا داشته و چون دیده است پخش نگرفته و دارد زحماتش هدر میرود، خواسته است این دیوانگی را بر دیوانگی سابقش بیفزاید، یا اینکه بگوئیم سید از فرط جاه طلبی و یأس از پیش رفت دیوانه شده بوده است. والا این دو موضوع با اوضاع آنروزها هیچیک عاقلانه نمی تواند باشد. درهرحال روزسوم جوزای۱۳۰۰ که سه ماه تمام شمسی از کودتای شوم حوت گذشته، و مطابق با هفدهم رمضان بود، در حدود ظهر که مردم از خواب برخاستند و از خانه ها بیرون آمدند، سید دستخط عزل خود را دریافت کرده، و چندین فرسخ از تهران دور شده بود. انگلیس ها، بسنت سنیه که بعد از رفع حاجت از برآوردۀ خود او را از تعرض مصون می دارند، وسائلی که در دست داشتند، حتی با کمک سردارسپه، سید را از خاک ایران بدربردند، زیرا بخوبی می دانستند که بعد از سقوط سید محبوسین بیرون خواهند آمد و با آزادی این چهارصد پانصد نفر دشمن، حفظ سید کارمشکلی است. در صورتیکه شاید در آینده باز هم بوجود او احتیاج پیدا کنند. چنانکه بالاخره، این روز فیروز هم رسید و در انتخابات دورۀ چهاردهم بعد از بیست و سه سال طرد وتبعید، سر و کلۀ آقا سید ضیاءالدین ازمیان صندوق انتخابات یزد، بیرون آمد و صف آرائی شمال و جنوب را در این کشور پیش آورد تا عاقبت این کار بکجا برسد و ملت حقیقی ایران در این کشمکش چقدر عذاب بکشد.(۱۳ )

توضیحات و مآخذ:

۱-عبدالله مستوفی: فرزند حاج میرزا نصرالله گرکانی، در۱۲۵۵در تهران تولد یافت. تحصیلات مقدماتی را مطابق عرف زمان انجام داد، سپس ادبیات فارسی و عربی و فقه و اصول و معانی بیان تحصیل کرد. در۱۳۱۰ه.ق طبق سنت فامیلی منصب استیفا گرفت ولی عملا کاری انجام نمی داد و به تعلیم حسن خط و رسائل می پرداخت.

در۱۳۱۷ه.ق که میرزا نصرالله خان مشیرالدوله وزیر امورخارجه وقت برای تأمین کادر وزارت خارجه به تأسیس مدرسه علوم سیاسی مبادرت نمود، وی در کنکور ورودی شاگرد اول شد و دوره چهارساله مدرسه را با اخذ دیپلم نمره یک پایان داد و به استخدام در وزارت امور خارجه در آمد. اولین مأموریت وی آتاشه گی سفارت ایران در پطرزبورگ بود و پس از چندی نایب سوم سفارت شد. در ۱۳۲۵ه.ق جزو هیئتی بود که سلطنت محمدعلی شاه را به دربار فرانسه و انگلیس اعلام کرد. پس از آن به تهران انتقال یافت و به معاونت اداره روس در وزارتخارجه منصوب گردید. پس از استبداد صغیر به وزارت مالیه رفت و رئیس دفتر آن وزارتخانه شد. وقتی مورگان شوستر امریکایی به ایران آمد و خزانه دار کل شد میرزا عبدالله خان مترجم و رئیس دفتر او بود. چندی هم ریاست اداره مالیات مستقیم را درخزانه داری عهده دار بود. درجنگ بین المللی اول که ایران در قحطی قرار داشت در چند نوبت به ریاست ارزاق تهران برگزیده شد. در کابینه دوم وثوق الدوله که قرارداد ۱۹۱۹منعقد شد وی از مخالفین قرارداد بود و لایحه ای تحت عنوان ابطال الباطل نوشت و آن را انتشار داد. در این لایحه به شدت وثوق الدوله مورد حمله و ایراد قرار گرفته نسبت های سوء استفاده به او داده بود که البته این اتهامات مربوط به اختلافات خانوادگی بود. وثوق الدوله در دوران وزارت مالیه خود دست این خانواده را از کارهای مالی کوتاه کرد، و مشاغل مهم و پر مداخل را به خانواده خود سپرده بود. پس از کودتا رئیس اداره تشخیص عایدات شد و بعد به ریاست دیوان محاکمات مالیه منصوب گردید. چند سالی هم در مدرسه علوم سیاسی تدریس می کرد. در۱۳۰۶ش داور او را به عدلیه برد و ریاست محکمه تجارت را به او داد. بعد به ترتیب ریاست عدلیه فارس، خوزستان، کرمان، اصفهان و آذربایجان را به او سپردند. در۱۳۱۳ش از طرف صدرالاشراف وزیر عدلیه، مدیر کل ثبت اسناد و املاک شد. در ۱۳۱۶ به استانداری آذربایجان غربی و در ۱۳۱۸ به استانداری آذربایجان شرقی منصوب گردید و در ۱۳۱۹ به تهران احضار و پس از چندی متقاعد گردید. وفات او در ۱۳۲۹ در تهران اتفاق افتاد. وی در دوران بازنشستگی به تدوین خاطرات خود پرداخت و کتابی درسه جلد تحت عنوان شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه نوشت که بدون تردید یکی از منابع مهم تاریخ ایران در دوره قاجاریه است. از وی آثار دیگری نیز باقیمانده است. عبدالله مستوفی در جوانی با دختر ابوالحسن خان فخرالملک ازدواج کرد. یکی از فرزندان او (باقر مستوفی ) در رشته نفت تحصیل کرد و سرانجام مدیرعامل شرکت پتروشیمی شد.

منبع: دکتر باقر عاقلی- شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران جلد سوم - نشر گفتار با همکاری نشر علم - چاپ اول سال۱۳۸۰ - ص. ۱۴۱۸

۲- دکتر محمد مصدق خاطرات و تالمات مصدق، به کوشش ایرج افشار، انتشارات علمی، سال۶۵ - صص۴-۳۴۳

۳- عبدالله مستوفی شرح زندگانی من: تاریخ‌ اجتماعی‌ و اداری‌ دوره قاجار جلد سوم، تهران‌: انتشارات‌ زوار،۱۳۷۱- صص ۲۰۹ ۲۰۸

۴- پیشین - صص ۲۱۱ - ۲۱۰

۵ پیشین- صص ۲۱۷ ۲۱۲

۶- به نعل و میخ زدن، کنایه از درهم آمیختن تشدد و ملایمت است.

دراین رباعی این کنایه خوب تشریح شده است.

"نعال بشر که خون خورد چون سر بیخ/ گر خون دلم خورد ندارد توبیخ"

"هر چند که چکشی سخن می گوید/ برنعل زند گاهی و گاهی برمیخ"

چکشی حرف زدن هم کنایه از بی لفافه و بی پرده حرف زدن وسخن گفتن رک و راست است. سخن درشت و ناهموار باشد مطابقه لفظ ومعنی بیشتراست.

۷- شاید نقاری دربین نبوده وسید ضیاءالدین می خواسته است که این شخص کله گنده را هم مثل سایرین در حبس داشته و از برآوردگان خود بجای او بفرستد.

۸- دهاتی های ایران اگر به مهمان ناخوانده ای که از حد مهمانی خارج شود و پا سفت کند دچار شوند به مزاح کوزه و کاسه و مخصوصاً دیزی گلی کهنه پشت سر او می شکنند که دیگر بر نگردد و مزاحمت اهل خانه تجدید نشود.

۹- پهلوان کچل هم چیزی شبیه به خیمه شب بازی است وگویا فقط درموضوع با هم مختلف باشند.

۱۰- دست شکسته زیرسرکسی داشتن کنایه ازسری نزد اوداشتن است که اگرافشا کند مایۀ زیان اساسی شود.

۱۱- رنگ نداشتن حنای کسی کنایه ی اثری وجود اوست.

۱۲- چماق دادن بدست چلاق کنابه از کار دادن بآدم بی کفایت یا پشتیبانی از اوست.

۱۳ - عبدالله مستوفی شرح زندگانی من: تاریخ‌ اجتماعی‌ و اداری‌ دوره قاجار جلد سوم - صص ۲۷۱ ۲۵۴