ج- پاکنژاد

 

نظام ولایت فقیه، بهشت جاعلان

 

در ابتدای روی کار آمدن رژیم جمهوری اسلامی و به هنگامی که آقای خمینی و اقمارش که غالبا از طرفداران کاشانی و بهبهانی و دیگر نافیان حاکمیت ملی، چه چپ و چه راست که به خط امامی معروف شدند، در تدارک کودتای خود علیه جمهوریت نظام، که با رای قاطع مردم جانشین نظام مستبد سلطنتی شده بود بر آمدند، یکی از حربه ها که با زبان فریب بکار گرفتند و آقای خمینی بلند گو و سر آمد آنها شد، تضاد مکتب و تخصص بود. خط امامی ها هر بار که در مدیریت و اداره امور کشور ناتوان میشدند برای حفظ کردن جایگاه و مقام غصبی - بهتر است بگوییم سنگر و خاکریزی- که به هنگام دوران گذار و در بل بشوی بلاتکلیفی و اغلب به قلدری و به ضرب چماق و افراد مسلح اشغال کرده بودند، دست به دامان آقای خمینی و نفوذ او به عنوان رهبر انقلاب میشدند. به هنگام اختلاف آقای بنی صدر و مجلس بر سر انتخاب نخست وزیر ودر جواب نامه رئیس جمهور که از عدم اطلاع و سواد آقای رجایی در اداره امور حکومت خبر میداد، چنین گفت : آقای رجایی اگر سواد ندارد، عقل دارد! و بار ها در سخنرانی ها از ارجحیت مکتبی بر متخصص سخن به میان آورد.او خوب میدانست که برای استقرار نظام استبداد فقیه که با جعل و تقلب به مردم ایران تحمیل کرد، نیاز بدان دارد که ارکان حکومتی و اختیار سه قوه مجریه و قضائیه و مقننه را در اختیار بگیرد و لذا بر خلاف حتی قانون اساسی مصوب مجلس خبرگان، بهشتی را به ریاست شورای عالی قضایی گمارد وبهشتی جایگاهی را که متعلق به او نبود غصب کرد و مقامی جعلی یافت. بنا به گفته هاشمی رفسنجانی که در عبور از بحران درج است در جواب نگرانی رفسنجانی و سران حزب جمهوری از رئیس جمهور شدن بنی صدر، خمینی به آنها گفت کاری است که شده شما بروید مجلس را در اختیار بگیرید و سپس علیرغم گزارشات مختلف از تقلبات گسترده درروند انتخابات مجلس، اکثریت مجلس را غاصبین با تقلب در اختیار گرفتند. اما او مجلس را تایید کرد و گفت مجلس در راس امور است. این عمل او انتخابات را در کشوری که مردم آن انقلاب کردند تا حاکم بر سرنوشت خویش باشند را نمایشی، بنا بر این جعلی کرد. اما هم او به هنگامی که کودتای خود را به دست مجلس انجام داد، بعد ها وقتی تعدادی از نمایندگان مجلس در باره آمدن مک فارلین به ایران قصد سئوال داشتند، با تندی به آنها خطاب کرد و پوچشان خواند و جانشین خلف او با حکم حکومتی مجلس را از راس اموربه حضیض ذلت کشید. چون هردو واقف بودند که نمایندگان همه جعلی اند. اما در این جعل کردن ها ناگوار تر از همه جعل در دستگاه قضایی در راستای به خدمت گرفتن آن در استقرار استبداد و بر قراری اختناق بود. روند نسب مقامات جعلی ازمامور کمیته تا بازجو و دادستان و قاضی به سرعت پیش رفت و همه شاهدیم که چه بی عدالتی ها وبلکه جنایاتی به دست این ناقاضیان جانی بر مردم کشور روا رفت و میرود. دو نمونه زیرهنوزنقطه ای از عمق فاجعه و آنچه بر ایرانی و ایران رفت را نیز بیان نمیکند:

* ناطق نوري درباره علت انتخاب لاجوردي براي دادستاني انقلاب در اوايل پيروزي انقلاب چنين گفت: به شهادت رسيدن مطهري براي ما بسيار گران بود لذا براي دستگيري گروهك فرقان اقداماتي را انجام داديم و بالاخره موفق شديم كه خانه‌هاي تيمي آنها را شناسايي و آنان را دستگير كنيم. من به شهيد بهشتي گفتم كه اين افراد را به يك قاضي بسپاريد كه با آنان جدي برخورد كند و شهيد بهشتي هم بلافاصله گفت: خودت قاضي آنان باش. من دچار لكنت زبان شدم و گفتم: مگر پدر من قاضي بوده؟. من قصاوت نكرده ام كه شهيد بهشتي در پاسخ به من گفت: مگر پدر من رييس دستگاه قضا بود؟ من نيز شرط كردم كه اگر قرار باشد من قاضي آنان باشم بايد دادستان را خود انتخاب كنم كه شهيد بهشتي آن را پذيرفت.

ناطق نوري ادامه داد: بعد از چند روز مطالعه به ذهنم خطور كرد كه آقا اسداله از همه بهتر است چون مي‌دانستم كه وي در زندان با منافقين و گروهك ها و مكاتب مختلف مناظره‌هايي را ترتيب داده بود. به همين خاطر به مغازه وي در بازار رفتم و به او گفتم، يك خوابي براي من ديده‌اند و من هم خوابي براي تو ديدم. شهيد لاجوردي نپذيرفت اما گفت اگر تكليف است، حرفي ندارم و قبول مي‌كنم. (به نقل از رجا نیوز) (*)

اما همین آدم که از قضاوت بویی نبرده و رنگی ندیده بود با جعل بر این مقام و منصب نشست تا چرخی از ماشین جنایت و خیانت به مردم و کشور بشود ، تا آقا اسد الله را از پشت دخل مغازه اش در بازار بیرون بکشد، تا با خوابی که برای او دیده بود، او را جلاد اوین بگرداند و او خواب از دیده هزاران مادر و پدر و فرزند داغدیده برباید. او پس از پیروزی انقلاب، در مقام جعلی دادستان قرار گرفت و سپس در مقام رئیس سازمان زندانهای کشور مسئول شکنجه و قتل هزاران ایرانی شد. او پس از به قتل رسیدن، به پاس خدمتی که در خون ریزی به نظام ولایت فقیه کرد عنوان جعلی شهید یافت.

آیت الله منتظری به خوبی وضعیت این قاصبین و جاعلین مقام قضاوت را در خاطرات خود بیان میکند:

وقتي انقلاب ما به پيروزي رسيد، ما حداقل هزار نفر قاضي مجتهد عادل و مهم تر از آن عاقل لازم داشتيم كه تشكيلات قضايي آن زمان را اداره كند و متاسفانه با اين خصوصيات ده نفر هم آماده نداشتيم، كساني كه از روي شرع و عقل و منطق مشكلات را حل كنند و دچار عوام زدگي هم نباشند. تنها در آن اوايل انقلاب مرحوم امام به آقاي خلخالي يك حكم قضاوت داده بودند ولي تنها آقاي خلخالي كه نمي توانست به همه آن پرونده ها رسيدگي كند، و نحوه كار ايشان هم بي اشكال نبود. بعد از مدتي مرحوم آقاي قدوسي را به عنوان دادستان كل انقلاب معين فرمودند. ايشان هم رفته بود بعضي از مسائل را به صورت كلي از امام پرسيده بود. يك نمونه از آن را كه من ديدم. يازده مساله بود در ارتباط با بعضي از جرمهاي قضايي كه حكم فلان جرم و فلان جرم چيست و امام به طور كلي به آن جواب داده بودند و بعد آقاي قدوسي همان صفحه كاغذ را كپي گرفته بود و به دست قضات داده بودند كه طبق آن عمل كنند. اين پرسش و پاسخها خيلي كلي و متشابه بود. هر قاضي طبق برداشت و نظر خود به يك شكل حكم ميكرد. قضات بسيار بي تجربه بودند. مثلا يك پرونده را پيش من آوردند كه قاضي زير آن نوشته بود: "بسم الله الرحمن الرحيم، اعدام " حالا براي چي اعدام ! چه كسي اعدام ؟! اينكه علت و دليل حكم را بنويسد به جاي خود، حتي اسم متهم راننوشته بود، فقط خودش زير آن امضا كرده بود، خوب با اين حكم ميشود هر كس را گرفت اعدام كرد!. خلاصه وضع قضايي به اين شكل بود. افراد را تندتند ميگرفتند و هر كسي را كه ميگرفتند بعضي افراد و جريانها تظاهرات و سرو صدا ميكردند كه اعدام بايد گردد.!

آقاي حاج سيد جعفر كريمي به من ميگفت من يك پرونده را ديدم كه يك قاضي به او شش ماه زندان داده بود و پرونده مشابه آن را ديدم كه قاضي ديگر آن را به اعدام محكوم كرده بود. ناهماهنگي تا اين حد بود! .

من يك وقت در همان زمانها در اطراف نجف آباد بودم آمدند به من گفتند دونفر حكم اعدام آنها صادر شده است، يكي دختر خواهر آقاي حاج تقي رجايي، دختر سيزده ساله اي كه من خانواده او را به خوبي ميشناختم و از افراد متدين نجف آباد بودند، و ديگر آقاي لساني كه با مرحوم محمد ما خيلي رفيق بود و از افراد فعال...

آیا بدون حضور این جانیان در جایگاه و مقام غصبی، آقای خمینی میتوانست استبداد خود را مستقر کند؟ به جز قاضیان و دادستانان جعلی چه کسی میتوانست حکم آقای خمینی را در مورد اعدام زندانیان دربند به اجرا بگذارد و بیداد و فاجعه شهریور 67 را رقم بزند؟. چه کسی قادر بود تا پس از کودتای خرداد 60 ،دسته دسته نو جوانان و جوانان ومرد وزن را به جوخه های اعدام بسپارد؟

با گذشت زمان، اما کم کم عقده و حسد حضرات نسبت به قول آقای خمینی متخصصین و تحصیل کرده ها و باسوادها کار این جاعلین را به جعل مقام وعنوان کشاند. با مرگ آقای خمینی، مسئله جانشینی او مطرح شد و رهبری آقای خامنه ای با مشکل عدم اجتهاد او و بی سوادیش مواجه شد. لذا ماشین جعل به کار افتاد و احمد خمینی خط پدرش را جعل کرد و از قول او نوشت که شرط اعلمیت برای کسب مقام رهبری و ولایت لازم نیست. بدین ترتیب کار جعل مقام به رهبری نیز رسید وسید علی خامنه ای که به قول استادش آیت الله منتظری حق فتوا ندارد، بر جان و مال و ناموس مردم ولایت مطلقه -که جعلی در دین خدا بیش نیست- یافت و در وادی جنایت و خیانت چهار نعله تاخت، اما کارگاه جعل عنوان که با وقاحت در دین و عقیده مردم جعل میکرد و با کمال تاسف از سوی عالمان و دینداران واقعی، بعضا با سکوت، مواجه می شد و می شود، به این حوزه محدود نماند. کار جعل به جامعه سرایت کرد. هر روز عنوان دکتر و مهندس و آیت الله و تیمسار و سردارو... بود و هست که از سوی غاصبین جعل شده و میشود . حال در نظامی که از آغاز تا به امروز بر جعل و دروغ و فریب بنا و بنیان دارد، چه انتظاری میتوان داشت؟ چرا باید از این امر که وزیر کشور پیشنهادی آقای احمدی نژاد مدرک دکترای اکسفورد خود را جعل کرده است، اما آب از آب تکان نمیخورد که هیچ طلبکار هم هست، تعجب کرد؟ آقای کردان به خوبی به این امر واقف است که از مقام رهبری گرفته تا تمامی رقبای او در دستگاه های حکومتی و دولتی همه غاصبند و جعلی. پس چرا او از وقاحت دیگران عقب بیفتد و جعل نکند ؟ مگر نه این است که آقای خمینی در حوزه علمیه، باب جدیدی را در فقه گشود که همان وقاحت است؟ وگرنه چگونه میشود سخنان رهبر و دیگر مقامات را که در باره آزادی ها و پیشرفت های اقتصادی و علمی و فرهنگی و .... ایران ابراز میدارند و همه جعل از آب در می آیند توجیه کرد، جز با مراجعه به باب وقاحت؟ اگر از باب وقاحت نیست چگونه میشود با هزار حقه و کلک مدرک جعل کرد و در عین حال مدرک را کاغذ پاره یا ورق پاره خواند؟ آیا جمهوری اسلامی و سیستم ولایت فقیه بهشت جاعلان نیست؟.

(*) دروغگو کم حافظه می شود: زمان ترور مطهری، بهشتی را خمینی رئیس قوه قضائیه نکرده بود تا او بگوید: مگر پدر من رئیس دستگاه قضا بود! جعل قول نیز روش دارندگان مقامهای جعلی است.