مجید محمدی محقق :

 

سؤالی از شما که از انیرانیان به حمله نظامی

به ایران دعوت می کنید

 

بنابر تاریخ اسطوره ای، روزگاری بود که جامعه ایران پادشاهی داشت که در آن جامعه‌ نه سرما بود و نه فقر بود و نه گرسنگی بود و نه بیماری. رفته‌رفته جمشید گمان برد این همه را او کرده پس باید خود خدا بشود. اولین کاری که کرد جامعه را طبقه طبقه کرد. از رهگذر این استبداد جامعه خاموش و کار پذیر شد. چون این استبداد را پذیرفت، بلا از پی بلا بر سرش آمد. جمشیدی که باید کار گزار عادل می بود و فره عدالت می داشت، به جمشیدی تبدیل شد که:

بر او تیره شد فره ایزدی

به کژی گرائید و نابخردی

سرانجام، ایرانیان کاردان چاره کار را در برداشتن جمشید از مقام خود دیدند و این کار را در گرو رفتن به سراغ ضحاکی دیدند که، به کمک اهریمن، پدر نیک خود را کشته بود تا بر تخت سلطنت نشیند.

فرومایه ضحاک بیدادگر

بدین چاره بگرفت جای پدر

از او خواستند که به ایران درآید و آن کار، یعنی بر افکندن دولت استبدادگر جمشید، را که ایرانیان خود می باید می کردند، به جای آنها، به انجام برساند .

و او این دعوت را پذیرفت و ایران را تصاحب کرد. جمشید را در کنار دریای چین دستگیر کرد. او را با ارابه به دو نیم کرد. ضحاک استبداد جمشیدیان را از میان برداشت اما استبدادی دیگر، به مراتب بدتر از استبداد جمشید، در دوران از خود بیگانگی، بر ایران مسلم کرد و در آن:



نهان گشت کردار فرزانگان

پراکنده شد کام دیوانگان

هنر خوار شد جادویی ارجمند

نهان راستی آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوان دراز

به نیکی نرفتی سخن جز به راز



و هشتصد سال از این استبداد ضحاکی می‌گذرد و هر روز از روز قبل بدتر می‌شود تا اینکه حرص استبداد برای آرام شدنش طلب مغز جوانان آن مرز و بوم را می کند. گروهی اصلاح طلب به این فکر افتادند که بجای دو مغز یک مغز را به خورد دو مار روئیده بر دو شانه ضحاک بخورانند تا که خسران را نیم کنند. روزگاری دراز بر این منوال نیز می‌گذرد و جوانان این مرز و بوم به قتلگاه جبار برده می‌شوند(کنایه از تخریب بی حساب نیروی محرکه جامعه ایرانی بدست سلطه گر انیرانی ) . کاوه ای آهنگر ۱۸ پسر دارد. پسرها نزدیک به همه کشته می شوند تا مغز آنها را مارها بخورند. هر بار که یکی از پسران او را برای کشتن می بردند، او به این امید که هنوز چند فرزند برایش باقی است، خاموش می‌ماند. تا نوبت به آخرین فرزند او می رسد. بر می خیزد، به برتر مبارزه ها بر می خیزد: بر سر ضحاک فریاد می زند که همه ۱۷ فرزند من را کشته ای و مغز آنها را به مارهای خود خورانده ای. ستم را چنان از اندازه گذرانده ای که مار گشته اند و به جانت افتاده است. برای آنکه مغز خود تو را نخورند، مغز جوانان ما را به او می خورانی. لااقل این آخری را برای اینکه در روزگار پیری، دستیار من باشد، زنده بگذار. بیهوده بود. مارهای ضحاک خوراک می خواستند. هرگاه این فریاد را مردم ایران بهنگام گرایش جمشید به استبداد سرمی دادند. بهشتی که داشتند به جهنم بدل نمی شد. کار بایسته را نکردند. گرفتار سلطه جبارانه ضحاک و ضحاکیان شدند. ستمی چنان مطلق که ضحاک را اسطوره بی دادگری کرد. شرحی که فردوسی از ماجرا می دهد، داستان نیست. چراکه در تاریخ ایران، بطور مستمر، بازسازی شده است: هجوم چنگیز به ایران و... سلطه انگلیس و روس بر ایران و کودتا، همه، فرآورده مراجعه قدرت پرستان داخلی به سلطه گران خارجی هستند. داستان جمشید و ضحاک، نماد رابطه ایران با انیران وقتی جماعتی به سراغ بیگانه می روند تا جانشین مردم ایران شوند، در تغییر کردن و سرنوشت خویش را به دست گرفتن است. اما پنداری بخشی از مردم این مرز و بوم راه و روش آزاده بودن و در نتیجه توانمند بودن را از تاریخ خود نمی آموزند. تجربه تاریخ را به چیزی نمی شمارند و بدست سلطه گر خارجی، ایران را به دست ویرانی می سپرند.

این تاریخ اساطیری برگرفته از واقعیت فلات ایران است. این فلات به دلیل موقعیت جغرافیایش هیچگونه سد طبیعی در مقابل دشمن ندارد. فقط در شمال غربی کشور کوههای قفقاز هستند که مانعی در برابر هجوم بشمار می‌آیند. که آنهم به دلیل منطقه ای بودنش نمی توانست و نمی‌تواند حافظ ایران از هجوم ها باشد. از این رو، این مرز و بوم دائم مورد تجاوز بوده است. هم تاریخ اساطیری و هم تاریخ مدون نشان می‌دهد هر موقع که جامعه ایران اسیر استبداد شده است و ایرانی حقوق خود را از یاد برده است، بستر تجاوز را خود فراهم ساخته است و صد افسوس همیشه ایرانیانی بوده اند که در بهترین حالت برای دلسوزی و از راه وطن‌ خواهی، از بیگانه دعوت کرده اند. تا مگر آن کار را که خود باید می‌کردند و کنند، بیگانه کند. از کاوه و آرش راه و روش نیاموختند و نمی آموزند و این فریاد را نشنیدند و نمی شنوند که در روزگاری که:

زندگی سرد و سیه چون سنگ

روز بدنامی

روزگار ننگ

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان

عشق در بیماری دلمردگی بی‌جان

فصل ها فصل زمستان شد"....

.....

آوا بر آورند که:

منم آرش سپاهی مردی آزاده

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

اینک آماده

مجوئیدم نسب

فرزند رنج و کار،

گریزان...

جنبش کردند تا به یاد انسان بیاورند که انسان بودنش در آزادگی زندگی کردن است. بیادش بیاورند که بساط استبداد را با گوهر استقلال و آزادی که در خود دارند باید برچیند. این تاریخ تلخ ایران است که سلطه ضحاک ها بر ایران را، از گذشته های دور تا به امروز، گزارش می کند. بر تجاوزهای بسیار شهادت می دهد. از تجاوز اسکندر گرفته تا تجاوز اعراب و مغول و اشرف و...

حال سؤالی از شما دارم، از شمائی که امروز درمان این درد استبداد را حمله نظامی بیگانه و تحریمهای بی حد می‌دانید. براستی وجدان تاریخی شما چگونه قضاوت می‌کند در مورد آن کسانی که به نام ایرانی و برای درمان درد استبداد از ضحاک و دیگر متجاوزان دعوت کردند تا به ایران حمله کنند و ایران را به دست بی دادگری ویرانگر و مرگبار بسپارند؟ و چه جایگاهی به آنها می‌دهید که برای استقلال ایران و دادگری برخاستند؟ قضاوت شما در باره فریدونها که در تاریخ ایران با استقلال تمام و با گوهری که در انسانیت خود است قیام کردند و ایران را از استبداد نجات دادند، چیست؟ اگر قضاوت شما این است که دعوت کنندگان از متجاوزان، عناصر پست و زبونی بوده اند، هرچند که لباس وطن‌پرستی بر تن، داشته اند، و براین داوری هستید که کاوه ها و آرش ها گوهرهای ناب این مرز و بوم هستند که از پس هزاران سال هنوز زنده و حاضر در وجدانهای ما هستند و هنوز معلمان استقلال و آزادی هستند و ایران به قامت اینان است که هنوز ایران باقی‌ مانده است، چرا تن به حقارت دعوت از بیگانه می دهید؟ بدانید که در مورد شما هم که دعوت از بیگانه می‌کنید و ناتوانی خود بر همگان آشکار می کنید، تاریخ قضاوت خواهد کرد. انتخاب با شما است که کدام یک را برگزینید. امید است که خویشتن را بازیابید و توانمندی خود را باز جوئید و به جنبش برای رهاکردن ایران از بند استبداد جباران بپوندید. بدانید که این استبداد به دست انسانهایی باید از پا در آید که گوهر انسان بودن خود را باز یافته اند و خود را توانمند می بینند.

مجید محمدی محقق

۲۱ آبانماه ۱۳۹۰