علی شفیعی

 

روانشناسی خوشبختی ( 1)

آیا استبداد قادر است مانع خوشبختی ما شود؟

 

 

اگر از امر خوشبختی انسان سخن بمیان آید. از هر کس بپرسید، خوشبختی چیست ؟ اولین پاسخی که خواهید شنید، اینست: "پول خوشبختی نمی آورد."

آیا این پاسخ حقیقت دارد؟ نه بطور کلی و کامل.

پژوهش و تحقیق در مورد خوشبختی انسان امروزه بخشی محکم و استوار از علم روانشناسی را تشکیل میدهد. در این تحقیقات تصویر و تصور این امر که خوشبختی هر انسانی حاصل "ذهن" (subjektiv) اواست، دائماً دقیقتر و عمیقتر، ولی پیچیده تر، نمایان میشود. برای خوشبخت زندگی کردن راهها و روشهای بسیار متفاوتی وجود دارند. در نتیجه انواع زیاد و مختلفی از خوشبختی وجود دارند. اما تعدادی شرایط اساسی نیز وجود دارند که بدون وجود آنها خوشبختی انسان امکان پذیر نیست.

موضوع خوشبختی از دید علم روانشناسی نزدیک به بیش از یک دهه است که محققان و پژوهشگران این علم را سخت به خود مشغول کرده است. آنها نتایج بدست آمده از تحقیقات خود را گاه نسبی کرده اند، گاه باطل شمرده و زمانی نیز آنها را به واقعیت نزدیک دانسته اند. ولی همگی آنها در این امر متفق القول اند که پژوهش در بارهء موضوع خوشتختی، به همان اندازه مشکل و پیچیده و غالباً پر از تناقض است، که خود انسان نیز هست.

آن شاخه از روانشناسی که بخود نام " روانشناسی مثبت" (positive Psychologie) را داده است. از زمان آغاز فعالیت خویش در ابتدای دهه نود قرن بیستم، در پژوهش پیرامون موضوع خوشبختی و بخصوص شرایط ایجاد آن برای انسان، پیشرو بود. محققان آنها بطور کلّی سه شیوهء زندگی که سبب خوشبختی انسانها میشود را شناسائی کرده اند. آنها این سه شیوه و یا روش زندگی کردن را از طریق پرسشنامه های متعدد در جوامع گوناگون و از تعداد زیادی از انسانها از اقشار و طبقات مختلف اجتماعی بدست آورده اند. این سه شیوه ویا راه و روش و طریقه زندگی کردن همراه با خوشبختی و خوشنودی از این قرارند:

1.   شیوهء زندگی در لذت جوئی و لذت بردن: بزبان یونانی Hedonismus که از ریشه کلمه Hedone  میاید به معنای "شادی و لذت". این شیوه از رندگی، خوشبختی را بمثابه لذت بردن، حظ کردن، خوش بودن و تمتع از رندگی میداند. یعنی  فراهم آوردن تمامی ابزار و وسائلی که سبب راحت زندگی کردن و لذتبخشی میشوند. همزمان با دوری جستن و ممانعت از همه آنچیزهائی که دشمن لذتجوئی هستند.

2.   شیوه زندگی پر از معنی و معنویت: در این شیوه از زندگی، افراد بیش از همه در پی یافتن معنائی عمیق برای زندگی خویش هستند. در حقیقت هدف از زندگی کردن را، تلاش جهت دادن معنائی عمیق بکار و فعالیت خویش در راه کسب معنویت می دانند. در این شیوه افراد سعی وافر دارند که استعدادها و توانائی های خویش را هر چه بیشتر افزایش دهند تا نقاط مثبت و قوی شخصیت و منش خود را در خدمت امری والا وارزشمند قرار دهند.

3.   شیوه زندگی فعال: در این شیوه از زندگی، در به کمال رساندن تمامی توانائیها، علائق، وسعی و کوشش در طریق آنها، تقدم داده میشود. برای مثال فعالیت بیش از حّد در شغل خویش و یا فعالیتهای علمی، هنری و فرهنگی و غیره . در واقع همان اصل معروف "خود سازی و یا تحقق خویش".

در تحقیقات بزرگی که در سطح جهانی، بخصوص در آمریکا و اروپا، صورت گرفته اند، پیرامون این امر پژوهش میشود که کدامیک از شیوههای فوق در جوامع گوناگون، انسانها را خوشبخت می کنند. در حقیقت کدام فرهنگ چه شیوهء زندگی را برای خویش ترجیح می دهد. علاوه بر آن: آیا صفات برجسته شخصیتی معینی و یا خصلتهای منشی مشخصی در انسانها، اهمیت بیشتری برای خوشبخت شدن آنها دارند تا دیگر خصلتها؟  و بالاخره، این سه نوع شیوهء زندگی، که در بالا آمد، چه رابطه ای  با یکدیگر دارند؟

اولین نتایج این تحقیقات نشان میدهند که در فهرست وسیع خصلتهای انسانی ویژه گیهای شخصیتی خاصی وجود دارند که نسبت به دیگر خصلتها، بیشتر باعث خوشتختی انسانها میشوند. مارتین سلیگمن Seligman، پژوهشگر نیک بختی و مبتکر روانشناسی مثبت، در مجموع 24 علائم شخصیتی خاص را فهرست کرده است. بنا بر داده ها و تشخیص او، در نزدیک به تمامی فرهنگهای موجود در جهان در این زمینه اتفاق نظر وجود دارد که این علائم ( که  همان استعدادها و توانائیها نیز هستند ) هم ارزشمند هستند و هم سبب خوشبختی انسانها میشوند.

مهمترین این خصلتها اینها هستند:

·       هر کسی که در او انگیزهء کار کردن وجود داشته باشد و از کاری که میکند لذت ببرد. یا بقول زیبای بنی صدر، در او " هیجان مثبت کار" ایجاد شود، شدیداً احساس نیکبختی میکند.

·        همواره امیدوار و صاحب امید روز افزون بودن.

·        دارای روح تشکر و حق شناسی بودن.

·        و از همه مهمتر، کنجکاو بودن. در واقع مدام در جستجو و یافتن حق و حقیقت امور و وقایع بودن.

 چنین فردی  با این خصایص، هم از خود راضی است و هم در این جهان با رضایت و خوشنودی زندگی میکند.

در بعضی از فرهنگها، برای مثال در سوئیس و آمریکا، داشتن امید، هیجان مثبت کار و مداومت، در رأس این صفات قرار دارند. در اروپا علاوه بر این صفات، شوخ طبعی نیز از مقام بالائی برخوردار است. 

حال بپردازیم به این امر که کدامیک از سه شیوههای زندگی، که در بالا آمد، یعنی، از زندگی لذت بردن، در پی معنی ومعنویت بودن و یا فعال زندگی کردن، بیشتر سبب ایجاد نیکبختی در انسان میشود؟

در واقع هر سهء این شیوه ها، هر کدام برای خود، می توانند باعث خوشبختی و یا دستکم راضی بودن در زندگی شوند. ولی نتایج تحقیقات متعدّد نشان میدهند که بهترین ایجاد کننده خوشبختی در زندگی برای کسانی میّسر میشود که تلاش میکنند مخلوطی (یا توحیدی) از هر سه شیوه زندگی بالا  را برای خویش فراهم آورند. در واقع هم از زندگی لذت ببرند، هم در پی معنی و معنویت باشند و هم مدام، در هر زمینه ای که مورد علاقهء آنهاست، فعالیت کنند و متعهد باشند.

هر کس اینگونه زندگی کرد، یعنی هر سه شیوه را اعمال نمود، بقول پژوهشگران "زندگی کامل" را از آن خود کرده است. سطح زندگی او ارتقاء می یابد و او در بالاترین حدّ و درجه در رضایت و حشنودی بسر خواهد برد.

در اینصورت بدون هیچ شک و تردیدی،  خوشبختی هر کس بستگی کامل به شیوهء زندگی او دارد. بقول معروف درمیان ایرانیها " خوشبختی هر کس در دست خود او است."

 ولی گذشته از این برداشت کلّی و جهانی از خوشبختی، مشاهده و تحلیل روان فردی به صاحبنظران روان درمانی بطور مکرّر نشان داده و میدهد که: خوشبختی هر انسانی بستگی کامل دارد به برداشت و یا تصویری که او از خویشتن خویش دارد. دقیقتر بگویم: خوشبختی ما وابسته است به بهائی که ما بخود و زندگی خویش میدهیم و یا نمیدهیم. اینکه ما در بارهء خودمان چگونه فکر می کنیم، تأثیرش بر خشنودی روحی ما بسیار زیاد است. بطور عمومی همه انسانها، خاصه آنهائیکه از جنبه روانی سالمند، سعی میکنند، خویشتن خویش را در بهترین رنگها برای خود و دیگران، تصویر کنند. یعنی بهترین شکل و شمایل را از خود، خواه در مقابل دیگران، خواه در اربتاط با خویش، نشان دهند. شکل و شمایلی که در آن، توانائیها، خردمندیها و هوشیاریهای آنها تصدیق شوند.

ولی تنها این امر کافی نیست. هر کس میخواهد احساس خوشبختی کند، بایستی در وصف خویش تا جائیکه ممکن است، از جمله بندیهای بسیار عمومی و غیرمملوس استفاده کند. برای مثال، اگر فردی در بارهء خود، اینطور فکر کند که: "من دانشجوی نسبتاً مستعدّی هستم". یا "من مادر خوبی هستم". و یا "من روانشناس موفقی هستم". اینگونه جمله بندیها، همانطور که مشاهده میکنید، انتزاعی یا غیر مملوس abstract) )  و عمومی هستند. و مشخصاً تفاوت دارد با انکه کسی بگوید، " من در آخرین امتحانم نمرهء خوبی آوردم". یا "من در فلان معامله سود خوبی کردم". این جمله ها خاص، معین و ملموس  (concrete)  هستند.

دو روانشناس آمریکائی بنامهای John Updegraff و Eunkook M. Suh در آزمایشهای متعددی توانستندن نشان دهند که تفاوت میان انسانهای خوشبخت با کسانیکه کمتر احساس خوشبختی میکنند، در اینستکه: اولی ها بطور چشمگیری در بارهء زندگی خودشان بیشتر قضاوت عمومی میکنند. آنها به گزارش علمی خویش کاملاً بجا این نام را داده اند:

Happines ist a warm abstract thought  "خوشبختی فکر انتزاعی (غیر ملموس) گرمی است". برای مثال نمونه نوعی بیان آدمهای خوشبخت  اینهاست: " زندگی آنچیزی است که انسان خود برای خویشتن می سازد". و یا " اگر برای من چیزی واقعاً اهمیت داشته باشد، آنچیز برای من میّسر خواهد شد".

بر عکس آدمهائی که کمتر احساس خوشبختی مبکنند، بیشتر توصیفهای خاص و مشخص و ملموس را در مورد خویش بکار میبرند. مثلاً اینطور جمله بندی میکنند: " من در نزدیکی یک پارک با صفا زندگی میکنم و این امر برای من بسیار باعث خوشنودی است". و یا " من یک اتومبیل دارم و این ماشین مرا متحرک و مستقل میکند". و یا از این جمله بندیها بدتر و بدبختی آورتر آنزمانی است که کسی قضاوت در باره زندگی خویش را در رابطه و یا در گرو موضوعی ملال آور قرار دهد. مثلاً " اگر زمانی در میهن ما ایران، نظامی مردمسالار حاکم شود، آنزمان من احساس خوشبختی خواهم کرد".

حال این قضیه بر عکس میشود، وقتی که فردی بخواهد اهداف مهم زندگی خویش را بیان کند. در اینجا دیگر بیان انتزاعی و عمومی در باره اهداف زندگی خویش سبب خوشبختی نمیشود، بلکه خوشبختها و راضیان  کسانی هستند که اهداف خودشان را کاملاً بطور مشخص و معین و قابل لمس، جمله بندی میکنند.جمله بندیهای عمومی و غیرملموس تنها برای وصف زندگی خویش، خوشی آورند. ولی نه جهت بیان اهداف زندگی خویش.

 محققان و پژوهشگران دلیل این امر را اینطور بیان میکنند:

تصورات ما از اهداف عمومی و غیرملموس (انتزاعی) بالقوه با مغبون و ناکام شدن بیشتری همراهند تا اهداف مشخص و ملموس ما. زیرا هدفهای معین و ملموس همواره با برنامه ریزیها و طرحهای جهت یاب پی گیری میشوند . برای مثال اگر من بگویم " من میخواهم از نظر شغلی موفق باشم". (عمومی- غیرملموس) تفاوت دارد با اینکه بگویم " من تا سال دیگر مسئولیت فعان بخش را بعهده خواهم گرفت". (مشخص- ملموس). در هدف دوّمی من طبق قصدی که در پیش دارم، برنامه ریزی کرده و با طرحهای مرحله به مرحلهء مشخص، خود را آماده قبول مسئولیت می کنم.

یکی دیگر از امرهای مهمی که در برنامه های تحقیقی غالباً نمایان میشود، تصویر "درجا زدن در لذتجوئی" است. این تصویر حدّ و مرز محدود شیوه زندگی لذتجوئی را نشان میدهد. دلیل این محدودیت اینستکه، ما انسانها خیلی سریع به احساس مثبتی که از طریق رفاه مادی نصیب مان میشود، عادت میکنیم. برای مثال ما خیلی زود به موفقیت، در هر زمینه ای، و یا مصرف هر نوع کالائی، عادت میکنیم. اتومبیل نو، پیشرفت شغلی، رفاه و آسایش روزمره، بالا رفتن سطح زندگی از نظر مادی و غیره، همهء اینها ما را برای مدتی کوتاه خوشبخت و خشنود می کنند. ولی در مدت زمان محدودی، تمامی این عوامل برای ما امری بدیهی خواهند شد. پس از آن بایستی ما بطور سریعتری در فکر بیشتر و بیشتر کردن لذت برای خود باشیم تا بتوانیم باز احساس خوشبختی کنیم. به این امر پژوهشگران اصطلاح "درجا زدن در لذتجوئی" را داده اند. شاید بهمین خاطر است که غالباً گفته میشود،" پول کسی را خوشبخت نمی کند".

بنابراین اگر ما ابزار و وسائل لذتجوئی را مهمترین و یا اصلاً تنها منبع خوشبختی آور برای خویش بدانیم، خیلی سریع نیاز به اتومبیل بهتری، ارتقاء شغلی بالاتری، خانه بزرگتر و مجّلل تری و ... خواهیم داشت. در اینصورت نبرد خسته کننده و در دراز مدت خرد و خمیر و داغون کننده، بر سر کالاهای خوشبختی آور مورد علاقه، پایانی نخواهد داشت. بهمین دلیل نیز اصطلاح " تناقض رفاه" قابل تصور میشود. غالباً بیشتر داشتن، خوشبختی نمی آورد.

روانشناس انگلیسی، دیوید نتله David Nettle مشکل حل نشدنی و سر درگمی  انسانها درتلاش این امر که تا جائیکه ممکن است بیشتر احساس خوشبختی کنند را، در این میداند که :

در مغز انسان دو مکانیزم کاملاً متفاوت وجود دارد. کار مکانیزم اوّل "خواستن، آرزو کردن و یا در تمنای" چیزی بودن است. دوّمی کارش "علاقه داشتن" و "لذت بردن" است. نتله معتقد است:

"چیزهائی را که ما حتماً میخواهیم داشته باشیم، آن چیزهائی نیستند که ما در دراز مدت آرزوی داشتن آنها را میکنیم. خواهان داشتن چیزی بودن، در تمنا و آرزوی امری بودن، سیری ناپذیر است. برای مثال مواد مخدری مانند سیگار (نیکوتین)، که معتادان به آن، "حتماً" آنرا میخواهند، در درون آنها حرص و ولع تولید می کند. ولی در واقع خیلی کم از آن لذت می برند. اما در عوض چیزهائی وجود دارند که ما حقیقتاً به آنها علاقه داریم، از آنها لذت میبریم و تأثیرشان بر ما دراز مدت اند، و زود از میان نمی رود. مثلاً داشتن دوستان خوب و معاشرت با آنها و یا از زیبائیهای طبیعت لذت بردن، تجارب معنوی کردن".

بنظر نتله، خوشبختی تنها از طریق لذت بردن و در تمنا و آرزوی چیزی بودن حاصل نمیشود، بلکه به ماده شیمیائی سوّمی که در مغز انسان تولید میشود، نیز نیاز دارد. نام این ماده شیمیائی زروتونین Serotonin است. این ماده که در بخشی از داروهای ضّد افسردگی antidepressiv نیز از آن استفاده میشود، سازو کارش تعادل بخشیدن میان احساس مثبت و منفی در درون انسان است. علاوه بر آن ترس و وحشت را در درون مهار میکند و ما را آرام و صلح طلب و در واقع اجتماعی میکند. در اینصورت و بطور خلاصه، تأثیر مادهء زروتونین بر انسان اینستکه ما را خوش مشرب و آماده برای تعاون و همکاری، یعنی "توحید جو"، میکند. این دو شیوه رفتاری که بقول صاحبنظران، ما با کمک آنها "سرمایه اجتماعی" مانرا افزایش میدهیم، در دراز مدت به خوشتختی ما استحکام می بخشد.

البته در بارهء خوشبختی، کمتر خوشبختی و یا بدبختی انسان، تنها شیوه  زندگی و شیمی مغز ما تصمیم نمیگرند، بلکه طرز فکر و اندیشه و نظرات ما نیز در آن  مؤثر و دخیل اند.

برای مثال: ما با چه "فکر و یا اندیشهء راهنمائی" در بارهء رویدادها، وقایع و تجارب زندگی خویش، تعمق و تاًمل میکنیم. آنها را چگونه در مغزمان نشانه گذاری کرده و به خاطرمان می سپاریم. و سپس حاصل آنرا در پندار و گفتار و کردارمان تجلْی میدهیم.

در باره "اندیشه راهنما" (اصطلاحی فلسفی که مبتکر آن ابوالحسن بنی صدر است.) و ربط آن - از جنبه روانشناسی - با خوشتختی، در مقاله دیگری که پیرامون دشمنی استبداد با خوشبختی مطالعه خواهد شد، میپردازم. عجالتاً به این نکته مهم اشاره کنم که در روانشناسی "سلامتی و سالم" زندگی کردن واژه ای هست بنام "استراتژی زندگی" از جامعه شناس معروف Aaron Antonovsky . او از جنبه فکری،  خوشبخت و سالم زندگی کردن را در استراتژی زندگی میداند با سه بعد:

·       بعد اول، اعتماد و اعتقاد داشتن به این امر که –اصولاً- اتفاقات و رویدادهای زندگی هم قابل پیش بینی اند و هم قابل توضیح.

·       بعد دوّم، اعتماد و اعتقاد به این امر که –اصولاً- می توان بر مشکلات و مصاعب زندگی، هر چقدر سخت، فائق آمد.

·       و بالاخره بعد سوّم، داشتن اندیشه و احساسی مبتنی بر این امر که این دنیا ارزش آنرا دارد که ما خود را در آن سخت فعال و متعهد بگردانیم.

 

این نوشته را با غزل زیبای حافظ بپایان می برم. غزلی که در آن، تنها انسانی فوق تصورمستعد و خلاق، همچو او، قادر است، تمامی منابع "طبیعی" خوشبختی را یک به یک نام برد.

 

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوشست

وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوشست

از صبا هر دم مشام جان ما خوش میشود

آری آری طیب انفاس هواداران خوشست

ناگشوده گل نقاب، آهنگ رحلت ساز کرد

ناله کن بلبل که گلبانگ دل افگاران خوشست

مرغ شبخوان را بشارت باد کاندر راه عشق

دوست را با نالهء شبهای بیداران خوشست

نیست در بازار عالم خوشدلی ورزانکه هست

شیوهء رندیّ و خوشباشیّ عیاران خوشست

از زبان  سوسن  آزاده ام  آمد  بگوش

کاندرین دیر کهن ، کار سبکباران خوشست

حافطا ترک جهان گفتن طریق خوشدلیست

تا نپنداری که احوال جهانداران خوشست

 

در نوشته بعدی به دشمنی استبداد با خوشبختی انسانها خواهم پرداخت.

 

 

    روانشناسی خوشبختی ( 2)

آیا استبداد قادر است مانع خوشبختی ما شود؟

استبداد، چگونه روانشناسی بدبخت شدن را آموزش میدهد؟

 

در ابتدای این نوشته چندی از مهمترین نظرات سرشناس ترین محقق روانشناسی خوشبختی، اد دینر Ed Diener، را مطالعه خواهیم کرد. اد دینر استاد در University of Illinois است. همکاران او با شوخ طبعی و کمال احترام، به او لقب "دکتر خوشبختی" را داده اند. زیرا او وسعیترین و روشنائی بخش ترین پروژه های تحقیقاتی را پیرامون موضوع خوشبختی، تا اینزمان ارائه کرده است. بخصوص مطالعات مقایسه ای او در سطح بین المللی از اعتبار وسیعی برخوردارند.

مهمترین دستاوردهای اد دینر، بطور کوتاه و خلاصه از این قرارند:

·       برای غالب انسانها در این جهان، خوشبختی مهمترین و با ارزشترین هدف زندگی محسوب می شود. ولی آنها می خواهند بر اساس اصولی صحیح خوشبخت باشند – خوشبختی پیوندی شدید با نظام ارزشی شخصی هر انسانی دارد. خوشبختی امری است کاملاً اخلاقی و تنها به لذت وخوشی، آنهم بهر طریقی، وابسته نیست.

·       خوشبختی تنها یک احساس "خوب" نیست. انسانهای خوشبخت نسبت به بدبختها، هم بیشتر کار و کوشش و تلاش می کنند و هم درآمدهایشان بهتر است. خوشبختها از روابط انسانی خوبی برخوردارند. آنها هم متعهد ترند، هم نوعدوسترند و هم از نظر تن و روان سالمترند. اینها همه بدین معنی استکه: خوشبختی تنها معلول و یا پی آمد شیوه های رفتاری مثبت نیست، بلکه غالباً علت آنها است.

·       انسان حتماً نباید ابر خوشبخت باشد تا از زندگی خوبی برخوردار شود. یک رضایتمندی بیش از اندازهء معمول، قاعدتاً بسیار خوب و مناسب است.

·       در راستای اهداف مهم زندگی کار و کوشش و تلاش کردن و به آن اهداف رسیدن، مهمترین منبع برای احساس خوشبختی است. ولی اهداف بزرگ زندگی، مابین افراد و فرهنگها میتوانند فوق العاده متفاوف باشند. با این وجود تعدادی عوامل جهانشمول نیک بختی آور وجود دارند که در نزد همهء افراد و فرهنگها تأثیرشان یکی است. برای مثال داشتن روابط خوب اجتماعی، ارضاء نیازهای اولیه و پایه ای انسان مثل خوراک، پوشاک، مسکن، بهداشت، امنیت و غیره.

·       چون خوشبختی بر روی مجموعهء  زندگی ما تأثیر مثبت میگذارد. در اینصورت بسیار مفید و نتیجه بخش خواهد بود، اگر ملتها و دولت هایشان خوشنودی و نیک بختی فردی شهروندان خویش را بمثابه مهمترین شاخص بسنجند و به آن توجه شایان مبذول دارند.

 

(خط کشی ها زیر کلمات و جمله ها همه از من است.) اگر به محتوی دستاوردهای اد دینر، که همگی حاصل تحقیقات او هستند و نه فکر شخصی اش، دقیقاً توجه کنیم، تأثیر "اندیشه یا فکر راهنما" را بر خوشبختی و یا عدم خوشبختی خواهیم دید. در حقیقت – بر اساس نظرات اد دینر- آدمهای خوشبخت، پندار و کردارشان،همگی بر اساس فکر راهنمای "موازنه عدمی" یعنی خالی از زور هستند. ابوالحسن بنی صدر در کتاب "موازنه ها" به تفصیل انواع موازنه ها و ربط آنها با "اندیشه راهنما" را نزد هر عقیده و مرام و در واقع پیش هر انسانی، توضیح داده وبرای اهل خرد روشن کرده است. او در کتاب فوق به  سه رابطه کلی و اساسی هر انسانی اشاره می کند: 1. رابطه هر انسان با خودش، 2. رابط هر انسان با دیگر انسانها و 3. رابطه انسان با طبیعت. هر زمان این هر سه رابطه خالی از زور باشند. "موازنه عدمی" است. وهر گاه این روابط بر اساس زور و قهر و تخریب باشند، "موازنه وجودی" بر قرار است. 

اگر به پندار و کردار و گفتار مستبدین نظر افکنیم، می بینیم که سراسر آن از زور، یعنی "موازنه وجودی" نشکیل یافته است. حال اگر  ربط استبداد را با خوشبختی در تصور آوریم، بلافاصله دشمنی هر نوعی از استبداد با خوشبختی انسان، در ذهنمان نمایان خواهد شد. در این نوشته به این امور خواهم پرداخت:

1.   چرا استبداد کینه ای خصمانه با خوشبختی انسانها دارد؟

2.   استبداد چگونه روانشناسی بدبخت شدن را به پیروان خویش می آموزد؟ و

3.   آیا استبداد قادر است مانع خوشبختی ما شود؟

 

1.چرا استبداد کینه ای خصمانه با خوشبختی انسانها دارد؟

یک امر کلّی وجود دارد، آنهم اینکه هر بیان قدرتی با خوشبختی انسانها مخالف است. ملایان مستبد حاکم بر ایران خوشبختی را "فراوردهء لهو و لعب "، در اینصورت "گناه" میدانند. چرا آنها این نظر غیر منطقی و خالی از هرگونه حقیقت را دارند؟  دلیل اصلی آن اینستکه در حقیقت آنها از شادی و خوشنودی و بطور کلْی خوشبختی افراد نفرت دارند. چرا که از آن میترسند.  زیرا هرگونه شادی و نیک بختی ملازمات خاص خویش را دارد. تعدادی از این ملازمات از ایتقرارند: رفاه، توانائی، استعداد خوب و خوش زندگی کردن، پول داشتن و غیره. اگر خوب دقت کنیم، این ملازمات  نیاز هر انسانی را به قدرت دینی، یعنی ملایان مستبد حاکم، کم میکند. حال چه اموری هستند که نیاز مردم را به قدرت دینی افزایش میدهند؟ یا طور دیگری بیان کنیم. ملازمات بدبختی کدامها هستند که نیاز افراد را به آخوند مستبد بوجود می آورند؟ ملازمات بدبختی اینها هستند: غم و غصه و گرفتاری، درماندگی و فقر، اعتقاد به قضا و قدر، ضعف نفس و بخصوص، خرافات جهل آمیز و جهل آور. بر این مبنی که بکمک "دعای خیر" آخوند مستبد، "دست غیبی برون آید و کاری بکند" در واقع ناتوانی و نادانی بی حد و اندازه انسانی بدبخت.

وقتی برای مستبدین ریاکار روشن و معلوم است که خوشبختی برابر است با بی نیازی و عدم احتیاج به ـ"قدرت روحانی"،  و بدبختی نیاز انسانها را به این قدرت افزایش می دهد. در اینصورت کینه کور آنها نسبت به هرگونه خوشبختی مبرهن میشود.

در گفتگوئی با دوستی مبارز و دانشمند پیرامون امر بالا، یعنی نفرت ملاتاریا با خوشتختی مردم ایران، ایشان مثال بسیار جالبی آورد که تکرار آنرا در اینجا جایز میبینم. او گفت:

" شما دو واقعهء مهم در طول زندگی مردم مسلمان ایران، یعنی عروسی و مرگ هر کدام از آنها را در نظر گیرید. آنگاه ببینید در کدام یک از این دو رویداد که اولی بیانگر شادی و خوشبختی است. و دومی یعنی مرگ، نشانگر غم و عزا و بد بختی است، آخوند یا علمی تر بگوییم، "قدرت دینی"، بیشتر شرکت دارد و باصطلاح معروف جولان میدهد.

طبیعی است که در عروسی نماینده "قدرت دینی" تنها صیقهء عقد را جاری میکند و سپس بدنبال کار خویش میرود. پس از رفتن او، تازه پایکوبی و رقص وآواز و شادی و خوشی و لذت بجا مادنی و فراموش نشدنی در ذهن همه مدعوین و بخصوص، صاحبان جشن و سرور، یعنی عروس و داماد، شروع میشود. حال مردن و مرگ را در نطر گیرید، "قدرت دینی" از ابتداء دعا خواندن در گوش میت تا نماز میت خواندن و فاتحه  و سوْم و هفته و چلْه و سال و ..... مدام شرکت، و طبیعتاً تقاضای اجرت ومزد دارد. تازه جریان امر به اینجا ختم نمیشود. هفته ها و ماهها و بلکه سالها بایستی برای مرده و "بدهیهای او در آخرت" نماز بخواند و روزه بگیرد و دیگر "کارهای" پر درآمد، انجام دهد."

این مثال زیبا، که خود نوعی "مشاهده اجتماعی" است. بخوبی نشانگر گرایش شدید استبداد دینی به بدبختی مردم و طبیعتأ دشمنی آنها با شادی و خوشبختی است. البته برای خوانندگان گرامی این سطور این گمان بوجود نیاید که تنها این ملایان مستبد حاکم در ایران هستند که دشمن خوشبختی انسانها هستند. نه اینطور نیست. تمامی اندیشه ها و مرامها و عقاید مستبد، همراه با نهادها و بنیادهای دست ساختشان، در تمامی طول تاریخ بشر با خوشبختی انسانها سر ستیزی سازش ناپذیر داشته و دارند. برای مثال کلیسای کاتولیک، که در استبداد دینی، معلم و الگوی ملاتاریا بشمار میرود، بقول فریدریش نیچه ، فیلسوف مشهور آلمانی "دین درد و زجر کشیدن " است. میشائل اشمیت زالومون، فیلسوف معاصر آلمانی، درمقاله ای تحت عنوان "آیا خوشبختی لذتی کفر آمیز است؟ " مینویسد:

" مثالها در اینمورد (خوشبختی یعنی کفر) زیادند. از جمله، پاپ Innozenz III در نوشتهء خود پیرامون خوار شمردن این دنیا و در باره فلاکت و بدبختی انسانها، زجر و درد کشیدن در این دنیا را بمثابه شاه راه رسیدن به خدا می داند. یا Josemaria Escriva` بنیاد گذار Opus Dei که چند سال پیش از طرف کلیسای کاتولیک تقدیس گردید و خواهر مقدس خوانده شد - در اواسط قرن بیستم - در میان ابراز شدید تشویق و تمجید های کشیشان کاتولیک اعلام نمود: من بتو نام گنجینه های حقیقی انسان در این دنیا را میگویم. تا اینکه تو خویشتن را از آنها محروم نگردانی. (این گنجینه ها از اینقرارند) : گرسنگی، تشنگی، گرما، سرما، درد، بی آبروئی، فقر، تنهائی، خیانت، تهمت، زندان."

حال جای پرداختن به این پرسش است که از جنبه روانی، چرا مستبدین از خوشبختی متنفرند و مشوق بدبختی و فلاکت انسانها هستند؟ پاسخ این پرسش در بیماری قدرت و حرص و ولع حاکم شدن بر دیگرانسانها و  گستردن بساط سلطه گری نهفته است.

نیچه که خود را "فیلسوف روانشناس" مینامید، در جمله ای کوتاه ولی از جنبه روانشناسی فوق العاده با اهمیت، بیماری مستبدان قدرتپرست را اینگونه بیان می کند:

" من آن نیرو را یافتم، آنجائی که کسی در پی یافتن آن نبود، در انسانهای ساده، ملایم، معتدل و مددکار، بدون داشتن کوچکترین گرایشی به حکم راندن و سلطه گری  – و بر عکس، برای من گرایش به حاکمیت و تسلط یافتن (بر دیگران) غالبأ بمثابه یک خصلت، ضعف درونی نمایان گردید: آنها (قدرت پرستان مستبد) از روح بردگی خویش هراس دارند و آنرا با روپوش شاهی می پوشانند....."   ( خط کشی زیر کلمات همه جا  از من است.)

خوانندگان گرامی اگر به این نقل قول به دقت توجه کنند، پی خواهند برد که نیچه بخوبی بیماری روانی نیاز به قدرت، نزد قدرت پرستان را در بیش از 140 سال پیش دریافته بود. از آن زمان تا امروز در علم روانشناسی بارها و بارها در تحقیقات بالینی متعددی این امر ثابت شده که قدرت و سلطه بر دیگران برای زورمداران و قدرتپرستان از جنبه روانی  " تأثیر تعادل بخشیدن"(kompensatorische Effekt)   را دارد. این تأثیر، به  "ضعف درونی" آنها که مدام مثل خوره روح و روان و وجودشان را می خورد، تعادل بخشیده و آنرا برای قدتپرستان قابل تحمل میکند. نیچه بسیار زیبا  "روپوش شاهی" در بیرون، یعنی کسب قدرت و سلطه بر دیگران را، جهت پوشاندن " ضعف درونی " می بیند.

این "ضعف درونی" اگر فضای عمل یافت، یعنی صاحب آن بقدرت رسید. و اگر در برابر قدرت او مقاومتی صورت نگرفت، تبدیل به مادهء منفجره ای از تخریب و تباهی خواهد شد. این "ضعف" خویشتن را با مهارتی غیر قابل تصور در پشت ارزشهای والای " دینی و عقیدتی"، "علم و تجدّد" و یا "اندیشه و عمل انقلابی" و بطور خلاصه هر آنچه نزد انسانها اعتبار و ارزش دارد، پنهان میکند. بقول نیچه "نقاب بر چهره" میزند و تمامی این ارزشها را  با قلب و دغل در محتوایشان به عکس آنچه هستند مبدل میکند. در واقع از درون آنها را ویران کرده و تبدیل به زور و قهر و خشونت میکند.

بنی صدر این فریب و قلب حقیقت را از جنبه فلسفی، در نوشته بسیار با ارزش خود بنام "منطق صوری" نشانگر اهل خرد میکند. او مینویسد: "منطق صوری یعنی صورتی ساختن و بکمک آن واقعیت را پوشاندن است." بهمین دلیل است که مستبدان حاکم بر ایران اینهمه به شکل و صورت اهمیت میدهند و برای معنی و محتوا هیچ ارزشی قائل نیستند.

" ضعف درونی" مذکور هزاران چهره دارد. این ضعف هر از چندی خود را در چهره ای نمایان میکند و با "زبان فریب" در جوامع گوناگون انسانی ، برخورد و نزاع و جنگ را بوجود آورده و به آنها دامن میزند تا به "روپوش شاهی" که نیچه میگوید، دسترسی پیدا کند.

یکی از علائم و نشانه های بارز این "ضعف درونی" عدم تحّمل خوشبختی نزد دیگر انسانها است. چرا؟  زیرا صاحبان این "ضعف"، یعنی زورمداران قدرتپرست، خود قادر به خوشبخت شدن نیستند. آنها گمان میبرند با به چنگ آوردن قدرت یا سلطه بر دیگران، احساس خوشبختی خواهند کرد. یکی از انگیزه های مهم حرص زدن سیری ناپذیری قدرتپرستان جهت دستیابی به قدرت از همین بیماری روانی-اجتماعی نشأت میگیرد. وقتی ما میبینیم مستبدین با چه کوششی و

با تمامی توان و قدرت خویش تلاش میکنند به خوشبختی دیگر انسانها آسیب رسانند. (کار مدام استبداد) این خود نشان میدهد که تا چه اندازه  آنها بیمارند. 

در حقیقت انسانی که با دیدن خوشبختی دیگرانسانها، احساس خوشبختی نکند و با دیدن محنت وبدبختی آنها سرا پای وجودش را غم و اندوه نگیرد، او بیمار است. بیماری او از کار افتادن احساس طبیعی انسانی نزد او است. در روانشناسی به آن "کور احساسی" میگویند. یعنی احساسی که قادر بدیدن هیچ درد و رنج و محنتی نزد دیگر انسانها نیست. هر فردی که مبتلاء به بیماری کور احساسی باشد، توان آنرا نیز ندارد که در درون خویش احساس خوشبختی کند.

 وقتی هدف بزرگ هر فرد مستبدی تنها بدست آوردن قدرت است. و از  بکار بردن هرگونه وسیله وهشتناکی هم ابائی  ندارد تا آنرا بچنگ آورد، و در اینکار وقیح از زدن  لطمات و صدمات، غالبأ جبران ناپذیر، در حق دیگران نیز رویگردان نیست. در واقع "کوراحساس" است. زیرا از دیدن عواقب این آسیبها به دیگران، ناتوان است. گذشته از آن کور احساسان  بیماران روانی- اجتماعی هستند که قادر نیستند خوشبختی را در درون خود لمس و احساس کنند. چون به اینکار ناتونند، "طبیعتاً"  وجود آنرا نزد دیگران نیز تحمّل نخواهند کرد.

یکی دیگر از نشانه های "ًضعف درونی" نزد قدرتپرستان، حسادت است. آنهائی که کوچکترین شناختی از مستبدان دارند، همگی میدانند که سرا پای وجود فرد مستبد، مملو از بخل و حسادت است. به این مثال توجه کنید:

بنی صدر در کتاب "خیانت به امید"  در باره رویدادهای ابتدای انقلاب و رابطه خود با خمینی در صفحه 47 آن کتاب مینویسد:

"اشراقی داماد امام به من گفت: شما وقتی جایی میروید، منعکس نکنید که استقبال و احساسات مردم چطور بود. آقا حساس هستند. میگفت خود من هم وقتی به جایی می روم سعی میکنم وانمود کنم خبری نبوده است." (خط کشی زیر کلمات از من است.)

در نقل قول فوق توجه کنید به آنجائی که اشراقی میگوید، "آقا حساس هستند." منظورش اینستکه "آقا" یعنی خمینی، حسود هستند. و این حسادت "آقا" را زجر میدهد. زیرا شنیدن خبر " استقبال و احساسات مردم" نسبت به شما (بنی صدر)، برای "آقا" تحمّلش سخت است.

آنهائیکه ایام اوایل انقلاب در ایران را از دور و یا نزدیک خود شاهد بوده اند، بخوبی میدانند که در آن روزهائی که خمینی هنوز دم از استبداد "ولایت مطلقه فقیه" اش نزده بود، از چه محبوبیت فوق العاده ای، نه تنها نزد مردم ایران، بلکه پیش جهانیان، برخوردار بود. حال جای تعجت اینجاست که گفتهء اشراقی درست در اوج محبوبیت خمینی بوده است. چگونه ممکن است، کسی که خود از چنان محبوبیتی برخوردار است، طوریکه "مردم عکس او را در ماه می دیدند." در آنزمان به بنی صدر و حتی داماد خود اشراقی رشک برد؟

کردار و گفتار و پندار خمینی در سالهای بعد از انقلاب بتدریج نشان داد که او چه مستبد خونریز بیماری است . یک مثال ما را کفایت میکند تا بیماری "کور احساسی" خمینی و نتیجتأ حساد بی حدّ و اندازه او نسبت به شادی و خوشبختی دیگر انسانها را، بهتر درک کنیم.

نسل انقلاب همگی بیاد دارند. زمانیکه خمینی با هواپیمای ار فرانس از فرانسه به ایران بازگشت. مردم ایران در تب شادی پیروزی انقلابشان می سوختند. ( خود من هنوز به آن ایام که فکر میکنم، خاطره شادی و افتخار در وجودم فعال شده و شاد و مفتخر میشوم.) ملیونها نفر به استقبال خمینی به فرودگاه مهرآباد آمده بودند. در همان لحظات یک خبرنگار با دوربین و میکروفون از خمینی "رهبر انقلاب" پرسید. "در این لحظه احساس شما چیست؟ خمینی پاسخ داد. "هیچ".

تجزیه و تحلیل روانشناختی این احساس "هیچ" خمینی را بعهده خوانندگان گرامی می گذارم. در نوشته بعدی به دو امر دیگر، یعنی:

·       استبداد چگونه روانشناسی بدبخت شدن را به پیروان خویش می آموزد؟ و

·       آیا استبداد قادر است مانع خوشبختی ما شود؟، خواهم پرداخت.

 

    

 

 

 

4.                                     

 

روانشناسی خوشبختی (3)

استبداد چگونه روانشناسی بدبخت شدن رابه پیروان خویش می

آموزد؟

آیا استبداد قادر است مانع خوشبختی ما شود؟

 

اگر تبلیغات رسمی نظامهای استبدادی که در صد سال گذشته در جهان بوجود آمدند و غالب آنها پس از مدتی متلاشی شده و از میان رفتند را مطالعه کنیم. در همهء آنها یک وجه مشترک تبلیغاتی را مشاهده خواهیم کرد. آن وجه مشترک بیانگر وعده ای است بر این مبنی:

 در نظام سیاسی-اجتماعی که ما بنا می کنیم، " انسانی نو متولد" خواهد شد. این  "تولد نو"  و یا "تولدی دیگر"، انسانی خواهد بود با چنان خصائص و برجسته گیهای شخصیتی ویژه ای که شبیه به آن، تا این زمان "متولد" نشده است. مارکس وقتی میگفت "قهر مامای تاریخ است." منظورش از "ماما" ،( بزبان آلمانی Geburtshelfer که زبان نوشته های او بود.) آن قهری بود که این "تولدی دیگر و نو " را ممکن میگرداند.

حال این "انسان نو" که اندیشه ها و نظامهای استبدادی مدام وعدهء خلق او را میدادند و - هنوز نیز در نظامهای استبدادی در قید حیات – تبلیغ آفرینش آنرا میکنند، چگونه انسانی است؟ این انسان آرمانی اندیشه های استبدادی، دارای چه خصائص و ویژه گیهای شخصیتی است؟

آنچه تا کنون تجربهء جوامع استبداد زده بما آموخته است، اینست:

 این انسان "نو" در برابر قدرت های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی استبداد، مطلقاً مطیع است. او انسان ناتوان از خود بیگانه ای است دشمن حیات و شادی و خوشبختی انسان. او خود را با تمامی شرائطی که قدرت استبدادی برای او معین میکند، تطبیق میدهد. این انسان "طراز نو" هیچگونه اراده ای از خویش ندارد. ارزش برین در مغز او، اطاعت کردن و ضد ارزشهای استبداد را درونی خود کردن است. او تنها یک وظیفه دارد. و آن اینکه، در پندار و کردار و گفتار خود، مدام  به رهبری استبداد نوید دهد، "از تو به یک اشاره – از من به سر دویدن." بقول ناطق نوری ، او بایستی " در رهبر ذوب شود." یعنی از خود هیچ شخصیت و منشی در خور یک انسان طبیعی نداشته باشد.

حال سئوال اینست: این "انسان نو" محصول استبداد، چگونه تمامی خصلتهای انسانی و طبیعی خویش را از دست میدهد و بردهء قدرت استبدادی میشود؟ او چگونه به حیات و خوشبختی خود، و طبیعتاً دیگرانسانها، نه میگوید؟

جواب این سئوال را باید در دو زمینه مختلف، و در عین حال در درون انسانها یکی، جستجو کرد. زمینه اول، تغییر ارزشها به دست استبداد و زمینه دوّم، روانشناسی این تغییر در درون پیروان استبداد، هستند:

منظور از ارزشها در این جا، آن ارزشهائی هستند که درونی انسان میشوند. بدین معنی که انسان هر گونه اندیشه، عمل و یا گفته خویش را ابتدا با آنها می سنجد و سپس به اجرا در می آورد.

 

1- تغییر ارزشها بدست استبداد:

هر زمان استبدادی " نو"، خود را در " نقابی" جدید، بقول نیچه و یا "صورتی" ، بقول بنی صدر، پوشش داده و با وعده های "جامعهء آرمانی" اش پا به عرصه وجود گذاشت. در آنهنگام او باید تغییرات اساسی در ارزشهای جهمانشمول جاویدان پیشین، بوجود آورد. این "نو" در واقع نفی گذشته، گریز از آن، و بد شمردن همهء آنچیزهائی است که با گذشته ربط پیدا می کنند. در حقیقت "نو" خواندن، بقول بنی صدر، "زبان فریبی" است جهت تبدیل آن ارزشهاها به عکس آنچه هستند. این تغییر ارزشها و یا ضد ارزش کردن ارزشها بدست استبداد، فاجعه می آفریند.  بدینصورت که ارزشهای پر نیروی جهانشمولی که به زندگی وحیات انسان، بله می گفتند و او را شاد و خوشبخت می خواستند، همگی نفی شده و جای آنها را ضد ارزشهائی مملو از زور و خشونت و کینه پر می کنند.

در واقع ارزشهای نیرومندی که مروّج و مبلغ اخلاق احترام به انسان و انساندوستی هستند. یعنی آن ارزشها که  بر اساس آنها، چیزهای خوب و دوست داشتنی عبارتند از: آزادی، استقلال، توانائی، زیبائی، علم، خرد، محبت،  شادی، خوشبختی و ... جای خود را به ضد ارزشهای  استبدادی میدهند که تماماً مروّج و مبلغ، اطاعت، ضعف، ناتوانی،زبونی، خاری، فقر، بدبختی و خشونت هستند. یعنی ضد ارزشهائی که به زندگی و حیات انسانی شاد و خوشبخت ، نه می گویند. این هجوم برده های قدرت استبداد به اخلاق و ارزشهای انسان دوستی، در نقاب و پوشش "دین و مرام"، "علم و تجدد" و یا "اندیشه و عمل انقلابی" توجیه میشوند. از آن پس، آنهائیکه مطلقاً مطیع اند، ناتوانان، محرومان، بدبختها و جاهلان، تنها آدمهای شریف و خوب بحساب می آیند. زبونان و خاران مطلقاً مطیع، فقرا، بیچارگان و جاهلان، صاحب ارزش می شوند و طبیعتاً درد و رنج ، انواع  محرومیتها، ذلّت و فلاکت، زشتی و عدم اجلاق، "پرهیزکاری" و "ارزشهای برین" در استبداد، قلمداد خواهند شد.

از دید استبدادیان، شماها، شماهائیکه آزاد و مستقل و صاحب توانائی، زیبائی، خوشبختی، دانش و خرد هستید،  شماها "دشمن خدا"، "خائن به مرام زحمتکشان جهان"، "ضد ترقی و تجدّد" و بالاخره "ضد انقلاب" هستید.

 در حقیقت ضد ارزشهائی که برای استبداد ارزش می شوند، تماماً از احساس نفرت، حس انتقام و بطور کلّی دشمنی نسبت به انسان و زندگی و حیات او میآیند. آرمانها و ایده آلهای استبداد، تماماً مرگ و نیستی، فقر و فلاکت،  و بیش از همه، بدبختی انسانها را نوید میدهند. قیام برده های قدرت استبدادی علیه حیات و خوشبختی انسان با این امر شروع میشود که کینه و نفرت، خود "خلاق" میشوند و تولید "ارزش" میکنند.

جمع استبدادیان از دید یک روانشناس و یا روانپزشگ حاذق، حتماً جمعی بیمار روانی (Neurotiker) ویا مجانین (Psychotikern) تشخیص داده خواهد شد. چرا که این جمع، تنها هدف زندگی را در تخریب خود و دیگران می بیند.

با یک مثال ساده و روشن، هر آنچه در بالا آمد را ثابت کنم:

زمانیکه بدستور صدام حسین ارتش عراق به ایران حمله کرد و خمینی و مستبدین پیرو او نفع خویش را در ادامهء جنگ ایران و عراق دیدند، ناگهان به زبان رهبر استبداد، خمینی، این جمله جاری شد: "جنگ نعمت است." با این جمله، جنگ، این زشترین و بدترین عمل انسها، این، بنا بر بیان صریح قرآن، "کار شیطان" ارزشمند شد. خمینی پا را از اینهم جلوتر گذارد. او گفت:

 "اگر با صدام صلح کنیم، جواب رسول اللّه را چه بدهیم؟ اگر جنگ بیست سال هم طول بکشد ایستاده ایم... تا آن زمان که من زنده ام از صلح و سازش سخن نگویید. اگر خسته بشویم (از جنگ) معنایش این است که ما از قرآن کریم دیگر خسته شده ایم، از اسلام خسته شده ایم."

خوانندگان گرامی لطفاً این گفته های خمینی، رهبر ارزش گذار استبداد، را چند بار بخوانید. بهنگام خواندن آن، به این امر نیز فکر کنید که این "ارزش" از دید ااستبداد، تنها برای ایران، بنا بر گفته خود مستبدین، " یک میلیون کشته" و "هزار میلیارد دلار" ، "نعمت" آفرید.

حال ارزش جهانشمول جاویدان پیشین، آن ارزشی که به حیات انسان، بله  می گفت و میگوید، چه بود که خمینی آنرا بی ارزش کرد؟  و از آن بد تر، او در پوشش "فلسفه صوری"(بقول بنی صدر)، ارزشمند کردن ضد ارزش جنگ را جگونه با تکیه بر "رسول اللّه" ، " قرآن کریم" و "اسلام" توجیه می نمود؟ آن ارزش این بود:

" حق حیات نه تنها حقی است که همه از آن برخوردارند، بلکه هر کس حق دارد دفاع از این حق را از دیگران بخواهد. حیات والاترین ارزشها است. زنده کردن یک تن زنده کردن تمامی بشریت است. و کشتن یک بی گناه کشتن تمامت انسانیت است. (نگاه کنید به قرآن سوره مائده آیه 32) "

( ماده دوم، حقوق بشر در اسلا: نوشته، ابوالحسن بنی صدر، چاپ دوم، سال 1368،  ص 81. انتشارات انقلاب اسلامی)

خمینی از آنزمان که از پاریس به ایران مراجعت کرد تا واپسین روزهای حیاتش در هر نوشته و یا سخنرانی "تاریخی" اش یک یا چند ارزش جهانشمول را با "قلب و دغل" (بقول حافظ در آن غزل زیبا که میگوید:

گوئیا باور نمی دارند روز داوری             کین همه قلب و دغل در کار داور میکنند)، تبدیل به ضد ارزشی مخرب و خانمانسور کرد.  

حال بپردازیم به این پرسش، که چرا استبداد ارزشهای جهانشمول، یعنی ارزشهائی که تمامی فرهنگهای بزگ بشری بر اساس آنها استهکام یافته اند را، به ضد ارزش، تبدیل می کند؟

پاسخ این پرسش بسیار ساده و در عین حال فوق العاده با اهمیت است. پاسخ اینست :

 ارزشهای جهانشمول پیشین که سازنده فرهنگهای بزرگ بشری بوده اند، تماماً ضد زور و خشونت و تخریب، و همگی منشی سازنده داشته و دارند. این ارزشها به نفع همهء انسانها وجوامع آنها است. آنها ذیحق، ذی حیات، سازنده جامعه های بشری و فرهنگهای بزرگ هستند. در حقیقت ارزشهائی هستند، تماماً بوجود آورنده و استحکام بخش جوامع و فرهنگها، و در عین حال با هر گونه زور و خشونت و تخریب در تضادند.

امّا ما میدانیم که استبداد بجز زور، چیز دیگری نیست. بقول بنی صدر، "زور یک نفر (رهبر استبداد) علیه همه." حال بایستی این "رهبر" تمامی ارزشها را تغییر داده و آنها را تبدیل به زور و خشونت و تخریب کند. چرا که شالودهء هر نظام استبدادی بر زور و خشونت و تخریب استوار است. از این بد تر، استبداد ضد ارزشهای دست ساخت خود را درونی پیروان خویش می کند. حال سئوال اصلی این است: چگونه می توان ارزشهائی را که به حیات انسان و به شادی و خوشتختی او، بله مسگویند، در مغز و احساس و تن پیروان استبداد، تبدیل به دشمن این ارزشها کرد؟

2- - روانشناسی تغییر ارزشها بدست استبداد:

همه مرامهای استبدادی، مهم نیست چه نامی را روی خود میگذارند و یا تظاهر به داشتن کدام عقید و مرام را دارند. آنها همگی از یک روش مشترک در فریب پیروان خویش، استفاده می کنند. آن روش ساختن یک "ارزشی" است، "ابر ارزش". ارزشی فوق تمامی ارزشهائی  که انسان تا بحال میشناخته و  قبول داشته است. این "ارزش یک و یکدانه"، این "اوج ارزشها" دارای یک خاصیت است. آن خاصیت اینستکه این "یگانه ارزش "،  تمامی ارزشهای دیگر را تحت و الشعاع خود قرار می دهد. در واقع ارزشهای دیگر، "مزاحم" او شده، در برابر او، بی ارزش، و یا اصلاً ضد ارزش میشوند:

روانکاو آمریکائی آر. ولدر در کتاب خود، " خصلتهای پایه ای توتالیتاریسم"، به این گونه تقلب در مرام و عقیده، در اندیشه ها و اصول و مبانی نظامهای توتالیتر در تمامی جهان و با انواع مختلف نامها، توجه کرده و آنرا اینگونه شرح میدهد: او مینویسد: ( نگاه کنید به

Walder, R. (1976): Grundzόge des Totalitarismus. In: R. Walder, Ansichten der Psychoanalyse, Stuttgart, 1980, S.302

 " شرایط پذیرفتن شیوه های رفتاری توتالیتر از طبیعت توتالیتاریسم نشأت میگیرد. توتالیتاریسم در جوامعی حاکم میشود که در آنها یک "تک ارزشی" اعتبار یابد. یعنی در جوامعی که تمامی سعی و تلاش انسانها تنها بر روی یک هدف و ارزش، متمرکز شوند. در این جوامع به محظ ایجاد "کثرت گرائی ارزشها"  یعنی آنزمان که انسانها اهداف و ارزشهای متعددی را پذیرفته و پیگیری کنند، نتیجه آن، هرگز نمیتواند نظام توتالیتر شود. لرد آکتون در سال 1862 اصل فوق را اینگونه بیان نمود:  

زمانیکه تنها یک موضوع مشخص یگانه، به بالاترین هدف دولت تبدیل گردید، می خواهد این موضوع یگانه منافع یک طبقه خاص باشد، میخواهد امنیت و یا قدرت یک کشور باشد، میخواهد بیشترین خوشبختی ها برای اکثریت مردم آن جامعه باشد، و یا تحقق اندیشه ای سوداگرانه، در آنزمان آن دولت بدون ممانعت و جلوگیری، تبدیل به یک فرمانروائی مطلقه خواهد شد."

حال ببینیم در میهن خود ما ایران، استبداد دینی چگونه یک "ارزش یگانه" و یا یک "تک ارزش" بوجود آورد و از طریق آن، دیگر ارزشهای جهانشمول جاویدان پیشین را تبدیل به ضد ارزش کرده، آنها را سرکوب نمود.

ابوالحسن بنی صدر در نوشته های متعدد خود، مکرراً به موضوع " تقدم و تأخر" دادن به اصول و اهداف انقلاب، که هر کدام خود ارزشی جهانشمول هستند، پرداخته و بطور پی در پی توضیح میدهد: هرگونه تقدم و یا تأخری به هر کدام از این ارزشها داده شود، هدف  و نتیجه آن از میان بردن تمامی آن ارزشها است. او پرده از این "فریب بزگ" بر می گیرد و با شفافییتی خاص خویش، اعلام می کند:

 " هر گرایش سیاسی که تقدم و تأخر در اهداف و ارزشهای اصول انقلاب در کار آورد، در حقیقت همه این اصول و ارزشها را از میان می برد."

در واقع تقدم دادن به یک اصل و ارزش - بقول ولدر در نقل قول بالا – بوجود آردن یک تک هدفی و یا ارزشی یگانه است که " دولت را بدون ممانعت و جلوگیری، تبدیل به یک فرمانروائی مطلقه خواهد کرد." مهمتر از آن اینکه اصول و ارزشهای دیگر را در تضاد با این هدف و ارزش یگانه قرار داده و بنا بر نظر بنی صدر "همه اصول و ارزشها را یکجا از میان میبرد." با چند مثال از تاریخ بازسازی استبداد، پس از انقلاب بزرگ ملت ایران در جامعه خودمان، ایران، امر فوق را شفافتر کنم:

استبداد توتالیتر ولایت مطلقه فقیه، به زبان خمینی "اسلام فیضیه، اسلام عزیز" و بالاخره "اسلام ناب محّمدی" را تنها هدف و ارزشی یک و یکدانه کرد. آنرا بر خلاف حقیقت دین اسلام، با آزادی، با استقلال، با جمهور مردم، با رشد و سازندگی و بیش از همه با انسان دوستی، کرامت انسان و در نتیجه شادی و خوشبختی او، در تضاد و دشمنی قرار داد. خمینی در این قلب و دغل در اسلام وانقلاب مردم تا آنجا رفت که هدف از انقلاب را تنها "ارتقاء اسلام"، قلمداد نمود. نتیجه این تقلب، انحراف از اصول و ارزشهای انقلاب و ایجاد نظام توتالیتر ملاتاریا شد.

حال آنکه بنی صدر  به درستی در ارتباط با حقوق بشر،که همان ارزشهای جهانشمول جاویدان پیشین نیز هستند، به این نتایج بسیار با ارزش رسیده است. او مینویسد:

".... 8- هر حقی (از حقوق انسان) با حقوق دیگر مجموعه ای را تشکیل میدهد. محروم کردن موجودی از حقی، محروم کردن او از حقوق دیگر است. از اینجا،

9- هیچ حقی مزاحم حق دیگر نیست. پس هر حقی که ناقض حق دیگری بگردد، یا حق نیست یا کلمه طیبه ایست که خبیثه گردانده اند،..... " ( نگاه کنید به سخنرانی بنی صدر در کنگره مولیانو، در ایتالیا، پیرامون " حقوق و فرهنگ و مردمسالاری و هویت" در کتاب، "انسان، حق، قضاوت و حقوق انسان در قران؛ انتشارات انقلاب اسلامی، ص 121)

اما استبداد این حقوق که همان ارزشها هستند را از یکدیگر جدا میکند، سپس آنها را بقول بنی صدر "مزاحم" و در واقع دشمن یکدیگر قرار میدهد. در عمل، تنها یک حق  یا ارزش را مطلق کرده (اسلام عزیز خمینی) و با تزویر به داشتن اعتقاد شدید نسبت به آن ، دیگر حقوق و ارزشها را "نا حق" و "ضد ارزش" میکند. در این کار، حیلهء دیگری نیز می زند. او جانبداران ارزشهای جهانشمول را "دشمن دین" خوانده، با خشونت و جنایت از سر راه قدرت خویش برمیدارد. با چند نقل قول از سخنرانیهایهای خمینی در ابتدای انقلاب و بهنگام بازسازی استبداد، امر فوق را روشنتر کنم:

خمینی پس از آمدن به ایران و بتدریج که هوس استقرار "ولابت مطلقه فقیه" به سرش زد، کلام و بیانش در مقایسه با بیان او در پاریس، تغییر کردند. او در هر سخنرانی به تکرار میگفت:

" اسلام، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر. همه چیز و همه کس برای اسلام و در خدمت اسلام است. انقلاب اصلاً برای تحقق اسلام بود و بس و....." (نقل به مضمون)

اسلام خمینی نیز بتدریج پاره پاره شد. خمینی نه تنها انواع گوناگون از "اسلام" را کشف کرد، بلکه انها را در تضاد و دشمنی و "مزاحم" با یکدیگر نیز معنی کرد.  در ابتدا "اسلام فیضیه و اسلام بنی صدر" کشف شدند و در تضاد و مزاحم یکدیگر قرار گرفتند. سپس"اسلام ناب محمدی و اسلام آمریکائی" کشف گردید و طبیعتاً می بایستی "اسلام آمریکائی" و پیروانش حذف می شدند. بدین منوال بود که ارزشهای جهانشمولی چون حقوق بشر، حاکمیت ملی، دولت قانونی، آزادیهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی، جمله گی مزاحم و دشمن "اسلام ناب محمدّی" و "اسلام عزیز" خمینی و پیروان اوگردیدند. "تک هدفی و تک ارزشی" که خمینی و پیروانش از "اسلام" ساختند، مایه و پایه نظام توتالیتری شد، بغایت خونریز و جنایتکار که تا باموز نیز با همان ماهیت ادامه حیات میدهد. در میان خوانندگان گرامی این سطور، هستند کسانیکه بخاطر خواهند آورد، آن هنگام که خمینی و یارانش بدنبال بازسازی استبداد بودند. هر زمان جانبداران مردم سالاری از آزادیها، حاکمیت ملی، دولت قانونی و یا حقوق بشر دم میزدند، بلافاصله خمینی فریاد کشان به صحنه می آمد و می گفت:

" اینها (منظور آزادیخواهان) میخواهند اسلام نباشد. اینها میخواهند همه چیز باشد، ولی خود اسلام نباشد. اینها از من و شما نمی ترسند، از اسلام میترسند. ترس اینها از اسلام است." (نقل به مضمون)

حال در پرتو مطالب بالا ببینیم، استبداد دینی چگونه خوشبختی را بی ارزش کرده آنرا "لهو و لعب" و امری "شنیع" میخواند:

در اولین مقاله، من از دستاوردهای پژوهشهای متعدد در سطح جهان، سه شیوهء زندگی بطور کلّی و عمومی از خوشبخت شدن را آوردم: اولی، شیوهء لذت بر دن از زندگی، دومی، در زندگی در پی معنی و معنویت بودن و سّومی، فعال زندگی کردن، بودند. در همانجا این نظر از پژوهشگران را نیز آوردم که هر کس مخلوطی و یا توحیدی از این سه شیوه را در زندگی خویش بکار برد، "زندگی کامل" را از آن خود میکند. حال در پرتو شیوهء اندیشیدن استبدادی، یعنی ایجاد یک "تک ارزشی" - در مثال خمینی و ملاتاریا، "اسلام عزیز" – و دیگر ارزشها را مزاحم این "تک ارزش والا" کردن، در زمینه خوشبختی نیز استبداد از همین فریب استفاده میکند. بدینصورت که معنی و معنویت را  عمل به "اسلام عزیز" خویش، یعنی درست کردن یک "صورت" بی معنی و محتوی از جمله گذاشتن ریش، حجاب اجباری و ....  خوانده، آنرا در تضاد و دشمنی با لذت بردن از زندگی و یا فعالیت کردن در راه علایق قرارمیدهد. جمله معروف هر مستبد توتالیتری اینست: " یا این و یا آن" هر دو با هم نمیشود. یا "مسلمان انقلابی بودن یا خوشبختی شدن" هر دو با هم امکان پذیر نیست.

در آخرین نوشته به سئوال اصلی، یعنی این سئوال خواهم پرداخت: آیا استبداد قادر است مانع خوشبختی ما شود؟   

 

 

 

  

 

 

 

روانشناسی خوشبختی (4)

آیا استبداد قادر است مانع خوشبختی ما شود؟

 

در نوشته های پیشین به این امور پرداختم: ابتدا نظرات علم روانشناسی و پژوهشهای موجود آنها، پیرامون خوشبختی را شرح دادم. در نوشته دوّم به امر مخالفت و دشمنی استبداد با نیکبختی انسانها پرداختم و در سوّمین نوشته به این پرسش که چگونه استبداد به پیروان خویش درس بدبخت شدن را می آموزد، پاسخ دادم. حال در نوشته فعلی در صددم، جوابی برای این سئوال پیدا کنم: آیا استبداد قادر است مانع خوشبختی ما شود؟

این امری است بدیهی و منطقی که بلافاصله در ذهن خوانندگان این سئوال طرح خواهد شد که در اینجا منظور از "ما"، چه کسانی هستند؟ در نظر و فکر من، منظور از "ما" تمامی آحاد مردمی هستند که میهنشان زیر یوغ استبداد بسر میبرد. در واقع استبداد بطور مستقیم و یا غیر مستقیم بر آنها حکومت میکند. (منظور من از غیر مستقیم در اینجا، کسانی هستند، مثل خود من، که در بیرون از وطن خودشان زندگی میکنند.) دقیقتر بگویم، همه کسانیکه در کشورشان نظامی استبدادی حاکم است. در حقیقت سئوال مربوط به تمامی ما ایرانیان میشود، خواه در درون ایران زندگی کنیم، خواه در بیرون آن، مقیم باشیم. سئوال اصلی اینست: آیا استبداد ولایت مطلقه فقیه قادر است مانع خوشبختی ما ایرانیان شود؟ اگر این سئوال را بخواهیم عمیقتر و دقیقتر طرح کنیم، اینطور میشود: استبداد حاکم بر ایران تا چه اندازه بر خوشبختی و یا بدبختی ما ایرانیان تأثیر میگذارد؟

طبیعتاً هر کدام از ماها در ذهنمان جوابی برای این سئوال خواهیم داشت که استبداد ملاتاریا در خوشبختی، کمتر خوشبختی و یا بدبختی ما چه نقشی دارد. یا این سئوال در ذهنمان طرح خواهد شد که  نقش استبداد در رابطه با خوشنودی و یا عدم خوشنودی ما در زندگیمان چقدر است؟ و یا اصلاً او نقشی دارد، یا بی نقش است؟

بنظر من پاسخ به این پرسشها تنها با گفتن، آری و یا نه، کفایت نمیکند. بلکه سنجیدن تأثیر استبداد بر خوشبختی آحاد ملت کاری است، هم سخت در خور اهمیت و نیز در عین حال، هر کدام از ماها بطور فردی میتوانیم در مورد خودمان، به آن جواب دهیم. آنچه من در اینمورد میتوانم بیان کنم، داده ها و نظرات کلّی و عمومی هستند.

اولین نظر وبیان عمومی اینست:

 بدون رشدی داد گستر، یعنی بدون  رشدی که همراه با خود، عدالت  اجتماعی بوجود آورد، خوشبختی آحاد مردم امکان پذیر نیست.

این تنها یک نظر و یا فرضیه علمی نیست، تحقیقات و پژوهشهای مقایسه ای بزرگ در سطح جهان، این امر را با شفافیت کامل نشان میدهند:

در سالهای اخیر تحقیقات وسیعی در سطح جهان پیرامون موضوع "امکانات خوشبخت شدن انسانها" از طریق پژوهشهای آزمونی و تجربی (empirisch ) صورت گرفتند. این تحقیقات که به "پژوهشهای مقایسه ای بین المللی" شهرت دارند، تماماً این امر را ثابت میکنند که:

 رفاه مطلق، سبب خوشبختی انسانها نمی شود، بلکه " توزیع برابر کالاها با خوشنودی شخصی افراد رابطه مستقیم دارد. همراه وپیوسته با آن، با عمر متوسط افراد نیز ربط داشته، در حقیقت این دو، لازم و ملزوم یکدیگرند."

در این مورد مثالهای بسیار گویایی وجود دارند. از جمله این مثال: در ایالت کرالا Kerala) ) که در جنوب هندوستان واقع است، مردم آن فوق تصور فقیر و مستمند هستند. ولی عمر متوسط آنها 74 سال است. درمقایسه با این ایالت، کشور برزیل، با وجودیکه رفاه در آنجا شش برابر ایالت کرالا میباشد، عمر متوسط ساکنان آن، تنها 66 سال است. دلیل این امر را پژوهشگران اینگونه بیان میکنند: در برزیل شکاف مابین فقرا و ثروتمندان خیلی بیشتر است تا در کرالا. در کرالا تفاوت سطح درآمدها در مقایسه با برزیل بسیار کمتر است. این مثال نتیجه قابل مشاهده ای از مسیر یک تحول را تأیید می کند. در تمامی تحقیقات مقایسه ای که صورت گرفته اند، این امر ثابت شده: ملتهائی که راضی ترین و خشنود ترین شهروندان را دارند، ( مثل کشورهای اسکاندیناوی و هلند) همزمان کشورهائی هستند که معتدل ترین توزیع درآمدها را دارند. مثلاً کشور آلمان در هر دو این نمودارها، یعنی راضی و خشنود بودن و برابر بودن سطح درآمدها، در میان کشورهای صنعتی، تقریباً در وسط قرار دارد. حتی در درون کشورهای ایلات متحده آمریکا، ربط و پیوند خشنودی، عمر متوسط و عدالت اجتماعی، قابل شناسائی و شدیداً برجسته است. مرگ زود رس شهروندان ملتهائی که نابرابری بیشتری در سطح درآمدهایشان وجود دارد، باحتمال بسیار قوی مربوط میشود به فشارهای روحی (استرس) که مردم این جوامع در اثر تضادهای شدید اجتماعی و نبود،  یا کمبود آزادیهای شخصی، بایستی تحمل کنند.

امر فوق را همچنین نیز، داده های فاجعه آسا از کشورهائی که نظام سیاسی آنها دگرگون گشته، مثل روسیه، لیتائن و مجارستان گزارش میدهند. یعنی کشورهائی که همگی دارای نابرابریهای شدید اجتماعی ، شهروندان  ناراضی و عمر منوسط پائین هستند. در روسیه و لیتائن مرگ ومیر از سال 1989 مسیحی - سال دگرگونی نظام سیاسی – یک سوّم افزایش یافته است. عمر متوسط مردها در این اثناء، کمتر از 60 سال شده است. در مجارستان مرگ و میر از سال 1970 تا 1990 مسیحی  یک پنجم افزایش یافته است. در همین فاصله زمانی درآمد ملی آنها سه برابر شده است. البته از این افزایش درآمد تنها اقلیتی بسیار کوچک سود می برند. اکثریت عظیم شهروندان مجارستان امروزه با وجود رشد اقتصادی، همان اندازه دارائی و مالکیت دارند که در سال 1970 مسیحی داشتند.

بنا بر نظر کارشناسان امر خوشبختی، آمار و نتایج حاصل شده در تحقیقات مقایسه ای بین المللی این امر را ثابت میکنند که تنها یک " زندگی پسندیده، محترم و عادلانه" همراه با طول عمر زیاد، می تواند خوشبختی و خوشنودی آورد. ما بایستی این نظر حکیمانه را بسیار جدی بگیریم: عدل و داد و خوشبختی فردی، ناقض یکدیگر نیستند، بلکه بر عکس، این دو یک مجموعهء ضروری واحد را می سازند. ( آمار و داده های این قسمت همگی از ماهنامه Psychologie Heute; Mai 2007; S. 26   گرفته شده اند.)

حال با در نظر گرفتن مطالب فوق، میتوان این ادعا را کرد که استبداد مانع بزرگی بر سر راه خوشبختی انسانها است. زیرا نفس و جوهر و حقیقت نظامهای استبدادی بر اصل و اساس نابرابریها قرار دارند. نه تنها تجارب جامعه خود ما ایران، بلکه جوامع گوناگون دیگر نیز، باندازه کافی این امر را مبرهن کرده اند که نظامهای استبدادی نابرابریهای اجتماعی و بخصوص اقتصادی و مالی را به منتهی درجه می رسانند.

 البته اگر امر خوشبختی را تنها از وجه اقتصادی و مالی آن مدّ نظر قرار دهیم، بدیهی است که استبداد قادر است مانع خوشبختی ما شود. ولی ما میدانیم که وجوه متعدد دیگری نیز در زندگی هر انسانی وجود دارند که استبداد به هیچ وجهی قادر نیست به درون آنها راه یابد.  البته همهء ما ایرانیان به این امر واقفیم که در "ذات" استبداد تجاوز و تعدی نهفته است. اگر در برابر او سخت مقاومت نشود، اگر مبارزه با ضد ارزشهای او که برای روانشناسی اجتماعی عفونت زا هستند، کار روزمرهء ما نگردد، استبداد افسارگسیخته به تمامی بخشهای زندگی ما هجوم آورده، آنها را نیز چون قلمرو اقتصاد کشورمان، ویران و تباه خواهد کرد. ولی اگر ما خود استبداد را در هیچکدام از وجوه زندگی خویش راه ندهیم. یعنی با هیچکدام از عناصر پندار و کردار و گفتارش ، هم هویت نشویم – بزبان ساده، مثل او نشویم – او قادر نیست به دیگر وجوه زندگی ما تجاوز کند، و در نتیجه،  ذره ای به شادی و خوشبختی ما آسیب رساند.

 

 حال ببینیم این وجوه دیگر زندگی کدامها هستند که استبداد نه میتواند به آنها راه جوید و دست اندازی کند، و نه قادر است، مانع رشد و توسعه آنها شده، به شادی و نیکبختی که ازطریق آنها حاصل میشوند، آسیب رساند. چندی از این وجوه اینهایند:

 الف. انسانهای دیگر، ب. کار و فعالیت، ج. عشق و محبت، د. نظرات کلّی درونی ما، و...... 

الف. انسانهای دیگر:

 روابط خوب اجتماعی جزء مهمترین عاملهای خوشبختی ما هستند. هرانسانی در رابطهء سالم و خوبی که با دیگر انسانها بر قرار میکند، بیشتر احساس شادی  و شعف و خوشبختی میکند. در اصطلاح جامعه شناسی "شبکه روابط اجتماعی" ما، یعنی خانواده، جمع دوستان، همکاران ، و بطور کلّی انسانهائی که  ما با آنها انس و دوستی داریم، نقش و اهمیت خاصی در خوشبختی ما دارند. در تحقیقی آزمونی و تجربی که توسط دو روانشناس مشهور آمریکایی، مارتین سلیگمن و اد دینر – قبلاً نظراتی را از آنها پیرامون خوشبختی آوردم – صورت گرفتند، این چند نتیجه واجد اهمیت بودند: خوشبخترین شرکت کنندگان در این پژوهش، افرادی بودند که بسیار کمتر از دیگران، تنها بسر میبرند. آنها از تنهائی احتراز میکردند و تا جائیکه ممکن بود، با خانواده و یا با دوستان و آشنایان خود، اوقات خویش را سپری میکردند. البته پژوهشگران در مورد صحت وسقم این نتایج شک و تردید دارند. زیرا برای آنها علت و معلول این رفتار کاملاً معلوم نیست. در واقع میتوان گفت، افرادیکه خوشبخت هستند، نزد دیگر انسانها از محبوبیت خاصی برخوردارند. بهمین دلیل نیز صاحب زندگی اجتماعی وسیع و گسترده ای هستند. در نتیجه هیچ زمان تنها نیستند.

بخصوص نقش جمع دوستان در خوشبختی فردی انسانها بسیار حائز اهمیت است. زیرا هر دوست و رفیقی که ما داریم. حاصل انتخاب آزاد و داوطلبانه ما هستند. ما با افرادی که باب میلمان نیستند، هرگز دوست و رفیق نخواهیم شد.در اینصورت هر دوستی و رفاقتی انتخابی  است آزاد که در آن زور و استبداد هیچ راه و جائی ندارد. چون هر انسانی دوست خود را با کمال میل ورغبت و بطور کاملاً آزاد انتخاب میکند. این دوستی، سّد محکمی است در برابر هر گونه زور و استبدادی. زیرا در آن اعتماد، و امن و امان بودن، یعنی مصون بودن از هر گونه تعدی  و تجاوزی، حاکمیت دارند. ابولحسن بنی صدر زمانی به درستی میگفت:

 " اگر میان دو دوست زور اجازهء ورود نیابد، این دوستی تا ابد پایدار خواهد ماند."

 حال آنکه ما میدانیم، استبداد در ذات و جوهر وجودی اش، زور و خصومت و دشمنی، در نتیجه جدائی، حاکم اند. در حقیقت هر رابطه دوستی که به استبداد آلوده گردید، به سرعت تبدیل به جدائی و دشمنی، یعنی خالی از هر گونه شادی و خوشی خواهد شد. در اینصورت استبداد در "حلقهء گرم دوستان" این مبنع بزرگ شادی و خوشبختی، هرگز اذن دخول پیدا نخواهد کرد.

از جنبه روانشناسی نیز، ما زمانی میتوانیم با دیگر انسانها دوستی کنیم که قادر باشیم با خودمان دوستی کنیم. دوستی با خویشتن نیز، برای کسانی میسّر میشود که با خود "یکی" باشند. باصطلاح فلسفی در درون خود به "توحید" برسند. در درون خویش به توحید رسیدن، به زبان ساده، با خود "یکی شدن" در عمل یعنی در درون خویش چیزهای دوست داشتنی، چیزهائی که ارزش دوست داشتن، داشته باشند را بجوییم و پیدا کنند. اگر در درون خود این "چیزها " را یافتیم، در روح و روان ما احساس دوستی، احساس دوست داشتن و محبت، ایجاد میشود. با این احساس است که در بیرون خویش، در جمع و با جامعه خود میتوانیم دوستی کنیم و دوست و رفیق داشته باشیم. در حقیقت وارد "حلقه گرم دوستان" شویم. به آنها گرمی دهیم و آز آنها گرمی - که همان احساس خوشبختی است – را بستانیم و خوش و خوشبخت شویم.

 ب. کار و فعالیت:

 در آموزشهای روان درمانی، در آنچه مربوط به بیماری کزگردگی و یا افسردگی، بزبان روانشناسی Depression میشود، این آموزش بسیار با اهمیت، مدام تکرار میشود: کار و فعالیت بهترین حفاظ در مقابل کز کردگی و افسردگی، در واقع احساس بد بختی کردن، هستند. کار و فعالیت، بخوص درزمینه های مورد علاقه و میل، منبع مهمی برای خوشبختی ماهستند. احساس رضایت و نیکبختی، بیش از همه زمانی به انسان دست میدهد که او بکار و فعالیت مشغول شود. کار و فعالیتی که هم بتواند آنرا خوب انجام دهد و هم در آن کار، افکار و احساسات خویش را بشدت متمرکز کرده، عمیق شود. محققان روانشناس در انجام کارهای مدد رسانی به دیگرانسانها نیز این احساس رضایت و خشنودی را ملاحظه کرده و آنرا قویاً به همه، از جمله کسانی که احساس افسردگی دارند، توصیه میکنند. حال از جنبه روانشناسی، وقتی ما کار و فعالیت میکنیم، روح و روانمان فعال میشود. فعال شدن روح و روان، احساس  شادی و خوشبختی را در درون ما، قابل تجربه میکند. بقول بنی صدر، در ما "هیجان مثبت کار" ایجاد میشود. حتی انجام کارهای روزمرهء بسیار معمولی و به اصطلاح ما ایرانیها، "پیش پا افتاده"، نیز میتواند در درون ما تجربهء شعف انگیزی را برانگیزد.مهم انجام این کار جهت فعال شدن روح و روان  و ایجاد خوشنودی در درون ما است. مهم این برداشت است که ما بایستی برای خوشبخت شدن خویش دست بکاری بزنیم. کاری که روح وروان ما را هر روز و بطور روزمره، فعال کند. آنهم در تمامی طول عمرمان. جملهء زیبا و معروفی از قول تولستوی، نویسنده پر کار و مشهور روسی وجود دارد، باین مضمون:

 "خوشبخت شدن کاری است بسیار ساده و آسان. البته اگر ما قادر به انجام دو کار باشیم. کار اوّل دوست داشتن است و دوّمی کار کردن. بدینصورت که ما دوست بداریم کاری را که انجام میدهیم و کار کنیم برای آنچه دوست میداریم."

حال محققین علم روانشناسی در پی یافتن پاسخی برای این پرسش شدند که چرا نقش کار و فعالیت تا این اندازه در ایجاد احساس خوشبختی برای انسان حائز اهمیت است. جوابی که یافتند بطور خیلی خلاصه اینست:

هر کار و فعالیتی که انسان دست به انجام آن میزند، همیشه به همراه  تجربه ای نو، خاتمه مییابد. حتی اگر ما کاری فوق العاده ساده و پیش پا افتاده انجام دهیم. وقتی آن کار اتمام می پذیرد، ما به دست آوردها و تجارب جدیدی میرسیم. اگر بعداً این تجارب را در همان کار بکار بریم، حاصل آن بهتر، موفقیت ما در آن فعالیت بیشتر، در اینصورت ما  رضایتمندتر و شادتر میشویم. باصطلاح مرسوم از قدیم در میان ایرانیان، چون " کار نیکو کردن از پر کردن است." در اینصورت هر کار وفعالیتی، و تجارب حاصل از آن، خود منبع مهمی از موفقیت، در نتیجه ایجاد خوشنودی و خوشبختی برای ما میشوند. دو روانشناس بنامهای Leaf Van Boven  و Thomas Gilovich در این زمینه مطاله وتحقیق کردند که: چه چیز انسان را بطور پایدار و با دوام میتواند خوشبخت کند؟ بدست آوردن کالاها و یا انجام فعالیتها ؟ برای  مثال، خریدن یک لباس شیک و یا رفتن به کنسرتی زیبا و مورد علاقه؟ دریافت یک ساعت لوکس و مدرن و چشمگیر و یا مسافرت به یک شهر قدیمی با آثار تاریخی با ارزش و زیبا؟ جواب آنها این بود:

فعالیتها و تجارب مثبت وخوش آیند حاصل از آنها ما را در دراز مدت راضی و خوشنود تر میکنند تا ارضاء یک آرزو ی خرید. خریدن کالاها، " ارزش شادی و شعف" شان زود سپری میشود. در صورتیکه فعالیتها و تجارب حاصل از آنها، حتی اگر تجارب تلخی نیز باشند، بر عکس در طول زمان ارزش بیشتری برای ما پیدا میکنند. زیرا ما در خاطراتمان از وجود آنها لذت میبریم. آنها را برای دیگران حکایت و تعریف میکنیم و بتدریج بخش مهمی از زندگینامهء ما خواهند شد.

ج. عشق و محبت:   

عشق و محبت منبع وسیعی از خوشبختی است. منبعی که نه تنها استبداد به آن راهی ندارد، بلکه هیچ کس و هیچ چیز دیگری نیز بر این استعداد شگرف انسانی، تأثیر و نفوذی ندارند. عشق و محبت انسان را بشاش و بی پروا میکند. انسان عاشق هم شاداب است و هم بی پروا. بی پروا شدن عاشق در عشق خویش، همان است که شاعران و عرفا به آن لقب ساده و در عین حال پر معنای "دیوانگی" را داده اند. وقتی شاعر می سراید:

"من عاشقم، من عاشقم - دیوانه ام، دیوانه ام

 آیید و زنجیرم کنید - از عاشقی سیرم کنید."

در واقع از بی پروا شدن خود، یعنی رها شددن عقل و احساس خویش از  هرگونه حد و مرز، سخن میگوید. در دوست داشتن و عاشق شدن، به انسان احساس شادابی و بشاش بودن دست میدهد. شادابی و بشاش بودن از نظر کیفی با احساس شادی و خوشی تفاوت دارد. شادی احساسی است که میآید و میرود، هر زمان که خواست. باصطلاح "دمدمی مزاج" است. اما بشاش بودن و شادابی یک رفتار و یا کرداری است که انسان بطور کاملاً آگاه طبق آن عمل میکند. شادابی در حقیقت زندگی کردن در یک حالت درونی، بی حدّ و بی مرز بودن است. در این حالت، همهء حدود و مرزهای درونی شدهء در ما،خاصیت تنگی  و مسدود بودن خود را از دست میدهند. ما میتوانیم پرواز کنیم، با وجودیکه بال پرواز کردن نداریم. در واقع این احساس ما است که همراه با عقلمان پرواز میکند. " به دشت های بی کران". وقتی که ما عاشقیم، بی حدّی و بی مرزی یا یکی شدن با تمامی هستی را در درون خویش - بقول عرفا، در یک "آن" – تجربه میکنیم. مولوی نمیگفت، " من آن، آنم آرزوست."؟ این "آن"، همان لحظهء شادابی و بشاش بودن غیر قابل توصیف زیبا و شکوهمند است. لحظه ای که هر انسانی به مدّد عشق و دوست داشتن میتواند آنرا در درون خویش تجربه کند.

روانشناسانی که در پی یافتن "حقیقت علمی" عشق و دوست داشتن بوده اند، تا جائیکه من اطلاع دارم، به ناتوانی ابزارهای شناخت و پژوهش خویش اقرار نموده و صاحبنظری  در مورد این موضوع "علمی" بسی پیچیده و شگرف انسانی را، بار دیگر بعهدهء شعرا و عارفان این مهم، گذارده اند. من نیز چنین می کنم و قلم را بدست مولانا جلالدین محمد بلخی، معروف به مولوی میدهم تا او در باره عشق و دوست داشتن نظر خویش را عرضه کند. مولوی در اول مثنوی معنوی چنین میسراید:

هر کرا جامه ز عشقی چاک شد               او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما           ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما                    ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد              کوه در رقص آمد و چالاک شد

.....

 د. نظرات کلّی درونی ما:

سپاسگزاری، خوش بینی، امید و معنی دادن به کار و ژندگی خویش، از جمله نظرات کلّی درونی در هر انسان خوشبخت هستند. این نظرات کلّی درونی هم تأثیری فوق تصور زیاد بر راضی بودن ما در زندگی دارند و هم دشمن آشتی ناپذیر با هر مرام و خصلت استبدادی اند.

 در تحقیقی روانشناختی، افراد دو گروه شرکت کننده در پژوهش تحت مراقبت قرار گرفتند. گروه اول میبایستی در هر هفته پنج امر را که نسبت به وجود آنها احساس سپاسگزاری داشت، نزد خویش یاد داشت میکرد. افراد این گروه پس از مدتی احساس بهتری داشتند، آرامتر و شادتر شده بودند و از جنبه اجتماعی فعالبت شان بیشتر شده بود. افراد گروه دوم پژوهش، چون دستوری برای یاد داشت کردن احساس شکر گذاری نداشتند، توجه شان یا بیشتر به امور خنثی بود و یا به وضعیتهایی که فشار روحی درشان ایجاد میکرد. در اینصورت در مقایسه با گروه اول اصلاً احساس شادی قابل شناسائی در آنها بوجود نیامد.

یکی دیگر از نظرات کلی درونی که سبب خوشبختی در انسان میشود، عفو و بخشودن است. یعنی بخشیدن کسانی که ما زمانی از آنها سخت رنجور شده ایم و هنوز آثار این رنج را در درون خود احساس میکنیم. از جمله پدر و مادرمان، دوستان خطا کار ما و یا اصلاً دشمنانی که ما از آنها لطمات فراوان خورده ایم. محققان علم روانشناسی، عفو و بخشودن دیگران را بمثابه خاصیبی شناخته اند که با توان خوشبخت شدن افراد، پیوندی شدید و تنگاتنگ دارد.

خوش بینی نسبت به حال و آینده و امیدوار بودن نیز دو دیگر از نظرات کلّی درونی در انسان هستند که از دید  روانشناسی  "هنر زندگی کردن" بشمار می آیند. چرا "هنر" ؟ زیرا خوشبینی و امید انسان را در این جهان پر تلاطم، مصون از ترسها و دلهره های مبهم و نامعلومی میکنند که غالب انسانها گرفتار آنها هستند. آیا یکی از کارهای تبلیغاتی و مدام استبداد، ایجاد همین ترسها و دلهره های مبهم نیستند؟ خوش بینی و امید، در واقع یافتن جا و مکان، خانه و کاشانه در این جهان است. هر کس هنرمند این هنر شد، در زندگی خویش صاحب معنی و معنویت میشود. معنی و معنویتی که خود منبعی عظیم از احساس خوشبختی هستند.البته دادن معنی به زندگی خویش امری درونی و ذهنی است. زیرا همیشه علایق ما، آرزوها و امید ما، اصلاً جهت دید و چشم انداز ما در معنی دادن به زندگی مان، نقش مهمی ایفا میکنند.

 پایان